زیزیگلو

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

ای خدایی که خالق خرسی
بنده را آفریده ای مرسی!

پیام های کوتاه
  • ۲۳ مهر ۹۳ , ۱۹:۲۱
    :)

۲۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

سیگار های بهمنش را دوست دارم
بوی بد پیراهنش را دوست دارم

گفتند دیوانه! شنیدی زن گرفته؟
دیوانه ام ، حتی زنش را دوست دارم!

 نفیسه بالی


عطر خوش پیراهنش را دوست دارم
گل های روی دامنش را دوست دارم

گفتند دیوانه ندیدی شوهرش را!
دیوانه هستم شوهرش را دوست دارم

 سیامک کیهانی

 

این عاشقان پیوسته غم را دوست دارند
بی سهم می مانند و کم را دوست دارند

قانون و حرمت را نمی فهمند انگار
زنها و شوهر های هم را دوست دارند

داوود جمشیدی

فکر کنم 4 تا بودن... چهارمی نه یادم اومد نه تونستم پیداش کنم... 
  • . زیزیگلو

اسمشم سید مجیده، نه مشتبا

دوشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۲۳ ب.ظ

برییییید...برید امشب خندوانه رو ببینید که مهمونش بنی فاطمه س

  • . زیزیگلو

دونفره های دلچسب

يكشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۶:۰۳ ب.ظ

شاید یکی از وقتایی که دو نفره قدم زدن به آدم میچسبه زیر نم نم بارون باشه... ولی قطعا توی کتابفروشی دو نفره بودن خیلی دلچسب تره!

  • . زیزیگلو

وات کن آی دو؟

شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۲۲ ق.ظ

اکر دقت کرده باشین توی پستام عکس نمیبینید... اونم به خاطر اینه که چند ماهیه نمیتونم با گوشیم عکس آپلود کنم و نمیدونمم دلیلش چیه...

امروز بردم همونجایی که گوشیمو دوسال پیش ازش گرفتم، ویروس یابیش کرد و ویروس نداشت... هرچیم بهش ور رفت نفهمید علتش چیه...

گفت به نظر من...گفتم باز نگید فلشش کن! هرموقع میام این پیشنهادو میدیدن!  باز پیشنهاد بیشرمانه ی فلش کردن رو بهم داد :|

گفتش که اونموقع که اومدین به خاطر note های گوشیتون که صدو خورده ای بود نشد فلش کنید چون میپریدن و از طرفی هم قابل بک آپ گرفتن و انتقال به غیر نبودن... گفتم الان 1144 تاس :|

خلاصه اینکه شما نمیدونید علتش چیه و چش شده؟ من خیلی با این مورد دارم به مشکل بر میخورم.


اینو :)

  • . زیزیگلو

این تابستون دوست نداشتنی تموم شه بره حتی

شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۰۴ ق.ظ

فکر کنم اولین تابستونی بود که حتی یه بارم نرفتیم شنا

خدارو شکر داره تموم میشه...تابستون خوبی نبود.


+امروز خواهرم یه پر دیده روی زمین ...میگه پر قناریه...

معلوم نیست کجاس الان!


اندکی غم داشت چشمان تو، حالا بیشتر

زندگی با عشق اینطور است: پرتشویش‌تر


خویشتن‌داری و این خوب است اما فکر کن

روزگاری می‌رسد من با تو قوم و خویش‌تر…!

+مژگان عباس لو


میلاد امام هادی سلام الله علیه* خیلی خیلی مبارک... خیلی بیشتر تبریک به آقامون،سرورمون،صاحبون و ولی امرمون آقا صاحب الزمان

  • . زیزیگلو

Remote

جمعه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۳۰ ق.ظ

سکانس اول:

دنبال یه آیکون توی گوشیم میگشتم،رفتم سراغ برنامه های غیر فعال شده و هیدن شده و اونجا بود که ...!
دیدمش!
نشسته بودم روبه روی تلویزیون، گزینه ی LG رو انتخاب کردم. کلی دکمه مربوط به تلویزیون اومد روی صفحه گوشیم.خاموش رو زدم و خاموش شد! حتی صداشو از طریق گوشیم کم و زیاد کردم! بابا اومد و فکر کنم داشت اخبار میدید... زدم شبکه نسیم! هی نگاه به کنترل میکرد که بغل دستشه... تازه یکمم صدای تلویزیون کم بود زیادش کردم :| بابا سرشو کرده بود توی گوشی و حواسش نبود که کنترل کنارشه و فرت و فرت داره شبکه های تلویزیون از طریق من تعویض میشه :|


سکانس دوم:

همین دیشبی که بعد از خرید و هی دنبال مدل چادر گشتن و هی این یکی کفشام روی پامو زدن با کلی پادرد رفتم خونه مامان بزرگم، دیدم که بله عمو هم هست!
فکر خبیثانه زد به سرم و یه نگاه به تلویزیون مامان بزرگ انداختم و مدلشو توی گوشیم زدم SAMSUNG و دکمه هاش روی صفحه گوشیم نقش بست :دی
ولی افسوس که مادر بزرگ تلویزیونو کلهم از برق کشیده بود! گفتم مادر تلویزیونو روشن نمیکنی؟! بله اینطوریا بود که عموم کنترل به دست و چای خوران کنارم نشسته بود و یهو دید که تلویزیون خاموش شد. گفت مادر تو خاموشش کردی؟ اونم گفت نه :دی من در اینجا مررردم! دوباره روشنش کردم و عموم یه نگاه به TVمیکرد یه نگاه به کنترل یه نگاه به مامان بزرگ! بعد صداشو زیاد کردم و زدم یه شبکه ی دیگه! بعد هم هی شبکه به شبکه به شبکه ی دیگه حتی! عمو گیج شده بود و حواسش نبود یه نفر کنارشه که اینا زیر سر اونه. گفت مادر فکر کنم تلویزیونت قاطی کرده...خراب شده... در این قسمت من داشتم خفه میشدم و خندمو توی گلو نگه داشته بودم و الکی سرمو کرده بودم توی گوشی که یعنی یعنی دارم پیام خنده دار میخونم! عمو از خیرش گذشت و کنترلو گذاشت زمین و رفت!

+شما ازین کارای بد نکنیدا!
مرسی، اه

  • . زیزیگلو

من اونی بودم که عین پنگوئن فلج تو خیابون راه میرفتم

گفتم اعلام کنم شاید دیده باشین...!


+تو روح هرچی کفشه

پامو میزد!


+به خدا دل شکوندن خوب نیست...نیست! 

حدیث داریم: شکستن دل مومن هزار بار از ویران کردن کعبه بدتره... بفهمیم اینو


+من چادر بحرینی میخوام... همونیو هم که توی قم دیدم میخوام!

اسم فروشگاهشم پرنسس بود و توی یه پاساژ نزدیک حرم

سر کردم خیلی خوشگل بود! گفتم من پارچه دارم... ازین مدلم خوشم اومده میدم بدوزن

حالا هر چادر دوزی که میرم و امروز رفتم مدلایی که میدوختن عین اون نبود... میگم بحرینی...اینا میگن همون لبنانیه

اره یکی از اشتباهات بزرگ زندگیم این بود که نخریدمش و اینو امروز هزاران بار مامانم و خودم به خودم گوشزد کردیم!


+عنوان هم یهویی به ذهنم رسید... این بیت توی یکی از بیاموزیمای کتاب فارسی دبیرستانم بود :|

  • . زیزیگلو

إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعًا

سه شنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۴۱ ب.ظ
یه خصلت خاصی که از بابام یاد گرفتم، که یعنی تو وجودم نهادینه شده که به وقتش متوجهش میشم اینه که حاضر نیستم به خاطر پشیزی عزت نفسمو زیر پا بزارم. یه جاهایی آدم کارش گیر میفته... پیگیریای لازمو انجام میده ولی یه نفر پیدا میشه که به هر دلیلی کارشو راه نمیندازه... اینجا یه سریا با خواهش و التماس کارشونو پیش میبرن... یه سریا با عشوه و لوس شدن و...  من در اینجور مواقع موضع "بحث کردن" رو اتخاذ میکنم...! کارمو راه ننداخت بحث میکنم و در مواردی هم دیده شده کارم به جنگ و دعوا کشیده! ولی چیزی که بابام با رفتارش یادم داده بدون اینکه در موردش تا حالا باهام حرفی زده باشه اینه که به هرکس و ناکسی رو نندازم و خواهش و التماس نکنم... کارمو میکنم... پیگیریامو میکنم... جنگ و دعوامم میکنم اما هیچوقت غرور و عزت نفسمو زیر پام نمیزارم تا بخوام دست به دامن التماس و خواهش و هر ادا و اطوار خرکی بشم...

خدایا همه دار و ندارمو بگیر اما هیچ گزندی به خونوادم نرسه... من خیلی بی طاقت تر از اون چیزی ام که ظاهرم نشون میده... تحمل حتی یه لحظه غم هیچکدومشونو ندارم... دنیامو میریزم به پاشون اما یه لحظه ناراحت نبینمشون... 

+خدایا...خیلی مردی. دمت گرم
  • . زیزیگلو

این داستان...کفاشی و کفش تابستونه

دوشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۰۵ ب.ظ

این داستان... کفاشی و کفش تابستونه

از اونجایی که ما در سفر به سر میبردیم و به همراه خواهران ،دختر عمو و دختر عمه در حال خوش خوشان بودیم و منم دنبال کفش،کفش فروشیا رو دید میزدم... پای راست مبارک توی چاله چوله ی پیاده رو فرو رفت،به حالت 360 درجه توی کفش چرخید و قسمت سمت چپ کفش راست رنجیده خاطر گشت و تاب نیاورد و پاره شد، ظاهرا میدونست دیگه وقتشه و نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار!
فلذا ما از اون سمت خیابون راهمونو به این سمت خیابون ادامه دادیم و در کمال تعجب خدا معجزه کرد و یه کفاشی سر راهمون قرار داد... من هم که سر از پا نمیشناختم دمپایی مردونه ی کفاشی مذکور رو که مدیونید فکر کنید به پام زار میز پوشیدم و لختی منتظر موندم تا طرف دو کوک بزنه به کفشم.
القصه اینکه هر کی ندونه شما که بهتر میدونید من ازونایی نیستم که از رو برم و بیشتر حتی میدونید که عاشق همون کفشم دوباره با پررویی تمام و با اعتماد به نفسی هرچه بالاتر اقدام به پوشیدنشون کردم چرا که اونا خاطره ساز بودن (یاد خوابگاه و بچه هایی که الان فارغ التحصیل شدن و بیرون گردیا و امتحانات و آخر ترم و...) در حالی که فردای اون روز کفش نو خریدم.
گذشت تا اینکه 3 روز پیش وقتی از کلاس بر میگشتم دم خونه باز به همون حالت پام پیچ خورد و از همون ناحیه کفش پاره شد!
در همین راستا اعلام میکنم که حیف اون 4 تومن!

  • . زیزیگلو

پس لرزه ها

دوشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۵۱ ق.ظ

-چرا اتاقتون نامرتبه؟

+دزده بهمش ریخته


-چرا ظرفا کثیفه؟

+تقصیر دزده س


-شارژرم نیست

+کار دزده س


بالاخره یکی پیدا شد همه تقصیرا رو بندازیم گردنش :|


بنده خدا مامان بزرگم اومد خونمون با یه حالت مضطرب و وحشت زده... نفس نفس میزد! میگفت چی شده چی بردن؟ میگیم هیچی مادر، چیزی نشده هول نکن! بیا اول به لیوان شربت بخور ...!

بردیم آرومش کردیم (هر کی میفهمه و میاد خونمون ما آرومش میکنیم!) میگه: وقتی شنیدم نمیدونم تلفنو گذاشتم سرجاش یا نه، رادیو رو خاموش کردم یا نه... دربست گرفتم اومدم!

  • . زیزیگلو

خوابم یا بیدارم؟ تو با منی، با من

شنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۴۲ ق.ظ

به بالشت سر ِ خود را فرو کنی تا صبح
ولی نخوابی و کابوس ها ولت نکنند

به خود بپیچی از این فکرهای آشفته
که قرص های غم انگیز، عاقلت نکنند

فاطمه اختصاری
  • . زیزیگلو

دزدی

جمعه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۵۰ ق.ظ

یه سلامی هم بکنیم به اون دزد یا دزدایی که امشب موقع اومدن ما به خونه مارو غافلگیر کردن و ما رو با شیشه های شکسته و خونه ی به هم ریخته و مدارک و اسناد و طلاهای دزدیده شده مواجه کرد...


+سرویسمو دوست داشتم.

+قناری سفیدمونم برده...

  • . زیزیگلو

مادی نگرای خالص!

پنجشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۵۵ ب.ظ

با کسایی که نمیخوان افکارشونو عوض کنن بحث نکنید... خصوصا کسایی که همه چیو مادی می بینن
اینا درکی از ایثار ندارن... حالا تو خودتو بکش تا بهشون بفهمونی...نمیفهمن اینا... یعنی در مقابل فهمیدن مقاومت میکنن
چقدرم زیاد شدن این نوع آدما
انتظار انقراضشونو داشتم... در کمال تعجب با رشد چند درصدیشون مواجه شدم.

  • . زیزیگلو

شب آخر

يكشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۲۵ ق.ظ

شبی با شهدا... 

خیلی دلم سوخت واسه آقای حسینی پور... خاطراتش خیلی درد داشت... از شکنجه هاش که گفت تا عمق وجودم سوختم... گفت دستامو بستن و شیلنگ آب رو گذاشتن توی دهنم و حلقم و بازش کردن تا معده م پر شه آب...

یا همین پاشون که قطع شده گفتن انقدر خورد شده بود که بچه ها تاش میزدن تا مچ پام میرسید به رانم و روی رانم میبستنش...

  • . زیزیگلو

پست هول هولکی در جمکران

شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۲۱ ب.ظ

از باحال بودن و خیلی باحال بودن آقای قرائتی که بگذریم...فکز میکنید بحث امروزشون توی سالن همایش بین 450 دانشجوی بسیجی خواهر و برادر استان فارس (مل اینجا میگیم خواهر و برادر :|  ) چی بود؟! بله آفرین، ازدواج!

اولش گفت این چند روزه که اینجا اومدین در مورد ازدواج باهاتون صحبت کردن؟ برادران همه با هم گفتن بله...خواهران گفتن نه نه نه... بعد برادران خندیدن :/ خب کوفت!

گفت اگر من بمیرم (ان شالله خیلی خیلی زیاد عمر با عزت داشته باشن... اصلا خیلی خوبن... باید تا زمان بچه هامم باشن حتی!) تلویزیون میگه عه...بهد شما که بسیجی هستین میگین عه عه! من بمیرم یا میگن عه با میگن عه عه !


داشتیم میومدیم جمکران با بچه ها (خوابگاهمون کنار جمکرانه) یه جمدتایی عکس توی فلکه ی کناریش گرفتیم (ظهر اومده بودیم و من یه روسری سبز سیر خریدم با ساق دست همرنگش... رفتم خوابگاه دوستمم یه روسری همین رنگی پوشید بعد دیدیم عه...بقیه ی بچه های اتاقمونم روسری همین رنگی خریدن! و خب کلی ذوق کردین!) پوشیدیم و امشب توی راه جمکران عکس گرفتیم... فکر نمیکردیم انقدر جلب توجه باشه که هر خانومی ما رو میدید میگفت خیلی باحالین و تازه یکی از برادران خیلی جوگیر شد و وقتی که اومدیم از خیابون رد شبم اومد از خیابون ردمون کنه :|

بعد 22 سال یکی اومد از خیابون ردمون کنه :|||


فردا روز آخره... عجب دوره ای بود.... امشب شبی با شهدا دادیم با حضور آقای سید ناصر حسینی پور  نویسنده ی کتاب پایی که جا ماند.

  • . زیزیگلو

روز پنجم

جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۵۶ ب.ظ

صبح جمعه پاشی بری جمکران دعای ندبه بخونه...همراش بخونی...

+حالا ما این چند روز روسری سرمه ای و مشکی سر میکردیم... یه امروز گل گلی سر کردیم دوستان منتقد فرمودن امروز شهادته روسری گل گلی پوشیدی؟!


تا عصر میتونید التماس کنید دعاتون کنم... میریم حرم

دیروز آقای صفار هرندی رو اوردن...وزیر اخراجی(به قول خودشون) دولت آقای احمدی نژاد و آقای حسن عباسی رو اوردن سخنرانی کردن... خیلی باحال حرف میزدن این حسن!


این روزا...صبحاتا ظهر میریم حوزه!! ظهر تا 12 شب هم میریم همایش اساتید

امروز هم فکر میکنم قراره حاج آقا قرائتی و آقای محسن رضایی بیان سخنرانی کنن


بماند که وقتی میریم توی سالن آنتن گوشیا میپره و درارو قفل میکنن!

اون آقاهه که اطلاعاتی بود چه چیزا که نمیگفت... حیف وقت صحبتش کم بود و خورد به اذان... 

میگفت توی یه جلسه به بچه ها گفتم میخواین یه کاری کنم چند نفر اینجا بمیرن؟ 3 نفر از خواهرا و دونفر از برادرا بدون اطلاعشون ، ازلاعاتشونو از توی گوشیاشون برداشت توی همون سالن برد تحویلشون داد... گفت من ندیدم خدمت شما ولی خواستم بگم اینجوری بر میدارن...حوایتون به چیزتیی که توی گوشیاتون هست باشه

اطلاعات واتس اپ بعد از 3 سال و نیم حافظه ش پاک میشه...حتی اگر از تو گوشیتون پاکشون کنید


این پست هول هولکی شد.بعدا میام اطلاعات بیشتری در اختیارتون میزارم : دی


  • . زیزیگلو

خط امام

چهارشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۳۲ ق.ظ

اومدم بگم التماس کنید دعاتون کنم... دیدم بی التماس دعا گوی هم باشیم شیرین تره

+ حرم عمه ی سادات به یادتون بودم :)

  • . زیزیگلو

اضغاث احلام

دوشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۴۲ ق.ظ
دیشب خواب دیدم یه درس دو واحدی حذف کردم
بعد هرچی حساب میکردم میدیدم نمیتونم درسمو 8 ترمه تموم کنم!
من هنوز بعد از حذف اون یه واحد اصطلاحات پزشکی که به زور و اجبار همکلاسیا بر خلاف میلم و مقاومت کردنم منجر به حذفش شدم (که حالا قضیه ش مفصله) هنوز خوابشو میبینم
حالا باز این خوبه... من هنوز خواب کنکور سراسری میبینم... در حالی که الان ترم 5 داره به من خوشامد میگه :|
ولی یه چیزی که باید یادم باشه اینه که هیچوقت قبل یه اتفاق مهم ماهی نخورم!

+عنوان رمز پستای رمز دار یکی از بچه ها بود.
  • . زیزیگلو

انار

شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۱۲ ق.ظ

بچه بودیم. بابا یه صندوق انار خریده بود. خواهرم یا هنوز سنش به مدرسه نمیرسید یا نهایتا کلاس اول بود. رفته بود با همون یه صندوق انار نشسته بود دم کوچه و انارارو گذاشته بود واسه فروش. میخواست تنهایی پول انارا رو صاحاب شه. از نون ما زده بود تو کار تجارت.حالا که فکرشو میکنم میبینم حق داشت اگه کسی ازش انار نمیخرید...اناراش گرون بود. دونه ای 1000

+بهدها عاشق آهنگ ناری ناری شد...نمیدونم...شایدم بی دلیل بوده باشه.

  • . زیزیگلو

که چنانم من ازین کرده پشیمان که مپرس

چهارشنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۱۳ ق.ظ

هیچوقت وقتی کسی بهتون گفت تمام موزیکای گوشیش پاک شده خاتم بخشی نکنید و همه ی دار و ندارتونو مارک نکنید و واسش بفرستید... لازمه حواستون به اون صداهایی که ضبط کردین و دلنوشته هایی که خوندین هم باشه!

+درد کشیده طوری

  • . زیزیگلو