زیزیگلو

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

ای خدایی که خالق خرسی
بنده را آفریده ای مرسی!

پیام های کوتاه
  • ۲۳ مهر ۹۳ , ۱۹:۲۱
    :)

۳۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

اینجا خوابگاه المهدی کنار جمکران

پنجشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۳، ۰۸:۳۴ ق.ظ

اول بگم که تو جمکران کلی همتونو دعا کردم،تو دعام اسم بعضیاتونو که میگفتم فک کنم خدا خنده ش گرفته بود!


از 8 صب تا 11 شب کلاس بیسیج داشتیم،دیگه نا نداشتم

بعد از کلاسای شب رفتیم سالن ورزشی،من و مریم و بهاره تو زمین فوتبال بودیم،زهرا هم تو دروازه

کلی آدم تو زمین با یه لنگه دمپایی جای توپ بازی میکردیم،یه پرچم ایران هم بود؛بعد از هر گل تو زمین دورش میدادیم!

بعدشم مولودی و آهنگ خوندیم و دس دس؛ بعد از کلی عکس و کل زدن رفتیم خوابیدیم!


+مشخصه خسته بودم یا ببشتر توضیح بدم؟!

یعنی پاهامو میبینه؟!


  • . زیزیگلو

تراولینگ تو "قم"

چهارشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۳، ۰۶:۴۰ ق.ظ

مثلن عضو بسیج باشی

باهزاااار التماس که بیا پاشو و برو قم!

تو هم 3 نفر دیگه رو جمع کنی و با هم غذا درست کنید و جمع کنید وسایلتونو و کله ی سحری برید محل مورد نظر که همه تجمع میابند برای رفتن

بعد، از 4 نفرتون، اسم 2 نفر حذف بشه


بسیج و سپاه کاراشون همش همین مدلیه،برنامه ریزیاشون،برنامه هاشون

مثلا ما پاشیم هلک و هلک تو شیراز با کلی وسایل و کلی معطلی؛بعد همین که میایم سوار اتوبوس شیم بریم قم بگن اسمتون از تو لیست حذف شده!


یادمه تو دوران مدرسه هم امتحانای بسیج همین جوری بود

یا دوره هاشون که هلاااااک شدم اون دوره ی چند هفته ای رو محاله یادم بره!

اصن یادآوری خاطره ش برام رعب آوره!


میخواستن برگردوننمون

من و زهرا و مریم و بهاره کلی دادو بیداد کردیم که این چه وضعشه و بسیج همه کاراش اینجوریه

تا بالاخره سوار اتوبوس شدیم کلی هم ازمون معذرت خواهی کردن!


فکر کردین که خیال کردین؟!

تازه با حاجاغا هم دعوا کردیم! محلمون نمیذاشت، پاسخگو هم نبود :)


الانم که خوابگاهیم خیلی هوامونو دارن هی میان بهمون سر میزنن!

بچه ها گفتن :ع! شما همونایی بودین که عصبانی بودین؟!

یهو همه زدیم زیر خنده!!  چه معروف شدیم :)))


+ ولی همین که میگن طلبیده ها...فقط دو تا جای خالی بود...

در صورتی که 90 و خورده ای نفر حذف شده بودن ولی واسه ما دونفر جا پیدا شد!

+شدم مسئول فضای مجازی

الکی مثلن من بسیجی فعالم ؛)

+نایب الزیاره ی همتونم...

  • . زیزیگلو

اینا دور و بر من آفتابی نشن!

دوشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۳، ۰۷:۲۴ ب.ظ
همان قدر از مردهای خاله زنکی بدم می آید که از دخترهایی که مسواک نمیزنند!
  • . زیزیگلو

دله گیر

جمعه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۳، ۰۵:۲۲ ق.ظ

دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی؟

لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی

  • . زیزیگلو

حال من دگر ازین خراب تر نمیشود...

چهارشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۳، ۰۳:۳۶ ق.ظ

صبح بلند بشی با خبر مرگ یه نفر

فقط زل بزنی به دیوار و هیچی نتونی بگی

فشارت بیفته و بیحال بشی وهی غصه ی دوتا دخترش رو که همسن

 و سال خودتن بخوری

بعد1ساعت بخوابی و یکی از بدترین خوابای کل عمرت رو ببینی...

بلند شی فقط زار بزنی تا یکم آروم شی...

از صبح هیچی نخوری و فشارت بیفته،آب قند و خرما هم پاسخگو نباشه

آخر هفته باشه و همه ی بچه های خوابگاه هم رفته باشن خونه هاشون

کسی نباشه ببردت دکتر تا سرم بزنی تا حالت بهتر شه

پاشی بری حمام و هی چشات سیاهی بره،هی قندت بیفته


+بس غصه خوردم و گریه کردم از صبح،فشارم افتاده

دختر خاله هام بی بابا شدن...

نمیدونستم زنگ بزنم چی بگم...


+"" خوزستان در خاک بی توجهی مدفون شد

وطنم تو آسوده باش....!  ""

اینجاس که اکسیژن به مغزش نرسید و...تمام

  • . زیزیگلو

اسکلیزاسیون!

سه شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۳، ۰۸:۰۸ ق.ظ

امروز از ساعت 8 صبح تا 5 عصر یکریییز کلاس داشتیم و همه توی یک کلاس...با دوتا استاد تکراری! که ما باید سر کلاس مینشستیم و هی این یکی میرفت آن یکی می آمد!


استاد ر آنتراک داد.استار ک آمد و گفت من الان کلاس دارم اینجا شما بروید یک کلاس دیگر

بچه ها رفته بودند خستگی در کنند من هم هی از این کلاس به آن کلاس کیف و کتاب و جزوه جابجا میکردم!

(از اینجا لحنم عوض میشه چون دلم میخواد!)

یه پسره اومد تو کلاس

تا چشممون خورد به هم یه لحظه موندیم و هردو باهم گفتیم: 

  • . زیزیگلو

من و ترس از بوسه ی تو؟!

سه شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۳، ۰۸:۰۶ ق.ظ

نه که از بوسه معشوق بترسم،هرگز

از گناهی که پشیمان نکند میترسم...


  • . زیزیگلو

عمو پورنگ،زنگ گوشی،قرمه سبزی،ماکارونی

دوشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۳، ۰۶:۰۷ ق.ظ

+امروز کلاسی داشتیم ب اسم اپیدمیولوژی (3بار پشت سر هم تکرارش کنید!)

استاد شبیه عموپورنگ بود! یعنی باش مو نمیزد!

بچه ها میخوندن: در قندون لب خندون...!


+مدتیه کسی نه بهم زنگ میزنه،نه پیام میده،نه سراغمو میگیره!

اصن نامرئی شدم در این جهان هستی

بعد اون آهنگی رو که صدای زنگ گوشیمم هست گذاشتم و گوش دادم

دوستم میگه خوشبحالت یه نفر داره بهت زنگ میزنه! میگم خودمم بابا!


+واسه اولین بار دیشب قرمه سبزی درست کردم!

 با راهنماییای مامان از پشت تلفن!

دستپختم محححششششررررره :)))


+میگه از یکی از پسرا پرسیدم حالا توی خوابگاه سختتون نیست؟ غذا بلدین درست کنین؟

میگن ماکارونی. وقتی گذاشتیم تو آب و جوش خورد یه دونه شو بر میداریم میزنیم به دیوار،اگه چسبید پخته،نچسبید هنو نپخته!!


  • . زیزیگلو

تا به حال به این موضوع فکر کرده اید؟

يكشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۳، ۰۵:۳۰ ق.ظ

خیلی وقت ها به این موضوع فکر کرده ام...

"کمک"

اینکه خیلی وقت ها دلم خواسته به بچه های یتیم کمک کنم،به پیرزن ها وپیرمردهای تنها،به کودکان فلسطینی،به مردم سیل زده،به کسانی که سرپناه ندارند و...

خیلی از این وقت ها تصاویرشان را دیده ام و از زندگی ام و روزگار خوش و آسایش و امنیتم خجالت کشیده ام

تصاویرشان را دیده ام و روزها اشک ریخته ام

آن روزهای هیر و ویری کنکور دلم خواسته بروم عضو هلال احمر بشوم

زلزله ی آذربایجان دلم خواسته برای کمک بروم


+مگر نه اینکه خدای ما و همه ی آدمهای دیگر یکیست؟

مگر نه اینکه هر انسانی که به دنیا می آید روزی اش را با خودش می آورد؟

پس چرا این همه فرق؟ این همه تضاد؟ این همه اختلاف طبقه؟!


++راهی برای پیشنهاد هست؟!



  • . زیزیگلو

فقط همین را میخواهم...

يكشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۳، ۰۴:۲۴ ق.ظ

همین که گاه به من فکر میکنی کافیست 

بمان و پشت سرم عاشقانه غیبت کن


من از تو هیچ چیز بجز بودنت نمیخواهم

تمام عمر را در آغوشم استراحت کن

  • . زیزیگلو

کرم ناردونه

شنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۳، ۰۲:۳۷ ق.ظ

داشتیم ناردونه هایی را که از یکی از بچه ها کش رفته بودیم همگی دور همی میخوردیم

که ناگهان...

بچه ها یک کرم سفید در ناردونه ها پیدا کردند!

بباره (بهاره!) با یک دستمال کاغذی برش داشت و آورد به من که روی تخت دراز کشیده بودم و پتو را تا بالا روی خودم کشیده و مشغول بازی با گوشی ام بودم نشان بدهد

همین که نشانم داد وکلی ذوقش کردم،شروع کرد به بالا رفتن از یکی از گوشه های دستمال کاغذی

بباره آن گوشه را خم کرد تا کرم تشریف بیاورد وسط دستمال؛

یهو افتاد روی پتویی که رویم بود!!

جیغم که بند نمی آمد!پتو را کشیدم رویم و جییییییغ!!!

بباره از شدت خنده پهن زمین شده بود و توان حرف نزدن داشت!


+پیدا نشد

امشب در کنارش باید بخوابم!

  • . زیزیگلو

سلام خاموش ها!

شنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۳، ۰۲:۱۲ ق.ظ

خیلی دوست دارم بدونم اینایی که هرشب وقتی من ساعت 3_4پست میزارم و میان رو وبم و پستامو میخونن کی ان! :)

اومدین اعلام حضور کنید :)

  • . زیزیگلو

کسب انرژی برای 24 ساعت آینده!

جمعه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۳، ۰۲:۵۹ ق.ظ

دارم انرژی کسب میکنم

حالا شما بپرسید برای چه؟

من هم میگویم به خاطر اینکه من از 5 صبح خوابیدم تا 7 شب

و انرژی ام ته کشیده!

وقتی که خوابیدم هوا تاریک بود،وقتی هم که بیدار شدم باز هم هوا تاریک بود!

وقتی بیدار شدم نمیدانستم صبحانه بخورم،نهار یا شام!

از بیکاریست

کلاس ها هم که تشکیل نمیشوند

اصلا تقصیر این شیرازیهاست که من را تا اینجا کشانده اند

نیایید بگویید که فلان و بهمان، که از شیرازی ها دل پری دارم!


+عکس گویای بیکاریست!

مشخصه بیکارم یا بیشتر توضیح بدم؟!

  • . زیزیگلو

باید روی قرارم با خودم بمانم...

جمعه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۳، ۰۲:۵۵ ق.ظ

نمیخواهی قولی را که 7 سال پیش به خودت داده ای را بشکنی

نمیخواهی وابسته شوی

سرد جواب میدهی در حالی که میتوانی قربان صدقه ی هر کسی بروی و برایش ناز کنی

غرورت را نمیشکنی و خودت پا پیش نمیگذاری

حاضری تنهایی بکشی...تنهایی بکشی...تنهایی بکشی...ولی برای خودت باشی

شاید دلت برایش قنج برود،شاید دوستش هم داشته باشی ولی غرورت اجازه نمیدهد باهاش خوب باشی...صمیمی باشی...


خدایا کمکم کن از این به بعد را هم بتوانم

نگه داشتن ایمان این روزها خیلی سخت شده...

خودت که بهتر میدانی...که بهتر میبینی...


  • . زیزیگلو

رمان اشکی!

پنجشنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۳، ۰۲:۲۷ ق.ظ

بیدار شدیم و داشتیم صبحونه میخوردیم دونفری (ساعت 2ظهر!)

یهو آون نفر سوم که توی اتاق بود زارت زد زیر گریه و بلند بلند گریه میکرد

دویدم رفتم سمتش...صورتش خیس اشک

چشاش و دماغش قرررمز

دور و برش پر دستمالای گوله گوله ی خیس

نگا میکنم میبینم اون رمانه رو ک من بهش دادم داره میخونه!

آخراشه!

غش کرده بودم از خنده!!

میگه تو منه بی احساسو وادار به گریه کردی!


بس که بیکاریم همش میخوابیم کل روزو

بعد پا شدم دیدم خیلی بیکارم،میگم من برم لباس بشورم

اونام درمیان میگن عه خوبه ما هم لباس بشوریم :|


+این داستان:3 بیکار

  • . زیزیگلو

بیکاری خر است

چهارشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۳، ۰۶:۰۷ ق.ظ

از بیکاری هر1ساعت یک بار میرم شوفاژای خوابگاهو هواگیری میکنم :|

خیلی بیکارم

یه هیجان تپل میخوام...از اون خوباش!

  • . زیزیگلو

صحبتی با جناب منفی دهنده

چهارشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۳، ۰۵:۳۸ ق.ظ

سلام جناب منفی دهنده ی عزیز

لطفا بیایید و بگویید دلیلتان از منفی دادن به پست های من چیست؟!

حالا به صورت ناشناس هم بیایید مهم نیست

ولی لطفا این سوال را که ساعت هاست ذهن من را درگیر کرده پاسخ دهید

با تشکر!


  • . زیزیگلو

مات و مبهوتم نکن

چهارشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۳، ۰۳:۲۴ ق.ظ

لبخند میزنی و...نگاهی...گذشتنی

مبهوت میکنی و سپس میگذاری ام؟!

  • . زیزیگلو

سوتی در امور آموزشی

سه شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۳، ۰۶:۴۴ ق.ظ

استاد "ک" انگل دارن؟


+ امور دانشجویی شلوغ بود...

همین که این را گفتم،آنجا منفجر شد! :))

درس انگل شناسی!

با استار "ر"برداشتم این درس را ولی میخاستم اگر استاد "ک" هم این را درس میدهند با ایشان بردارم


+"شناسی" درس ها را دیگر نمیگوییم:

زیست شناسی=زیست

میکروب شناسی=میکروب

انگل شناسی=انگل


  • . زیزیگلو

نمیتوانم معترض نباشم

سه شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۳، ۰۶:۱۲ ق.ظ

از آدم هایی که زیر بار ظلم میروند 

که حرف طرف مقابل را هرچه باشد میپذیرند به خاطر ترسی که از او دارند

از آدم هایی که به خاطر منافع خودشان دیگران را جلو میاندازن و قربانی میکنن

از آدم های ترسو

از اینها سخت بیزارم


آدم هایی که اگر زیر بار ظلم بروند هیچگونه اعتراضی نمیکنند، در قیامت به شکل گوسفندند...

  • . زیزیگلو