زیزیگلو

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

ای خدایی که خالق خرسی
بنده را آفریده ای مرسی!

پیام های کوتاه
  • ۲۳ مهر ۹۳ , ۱۹:۲۱
    :)

۳۸ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

سه شنبه

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۵۵ ق.ظ

دیدین شما شنبه دارین؟ شنبه خر است و اینا؟ من سه شنبه دارم، سه شنبه خر است و اینا :/

+ این جمعه و آن جمعه ی دیکر حرف است

آدم بشوم سه شنبه هم می آیی!

  • . زیزیگلو

قرمه سبزی با تف آنفولانزایی

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۲ ق.ظ

کتاب بیشعوری رو هم باید به بعضیا تقدیم کرد که اومدن تف کردن تو قرمه سبزی ما!

سرپرست آنفولانزا گرفته بود. ازون آنفولانزاهای شدید...از اونایی که تا یه مدت اشک از چش و چال و دماغت میاد بیرون... یه روز فقط از دم اتاقش رد شدم و یه سوال پرسیدم، که رد شدن همانا و آبریزش بینی و تب و لرز همان...

حالا فکرشو بکنید اومد توی سوئیتمون و گفت قرمه سبزیتون چطور شد؟! بعد یه قاشق زد توش و امتحان کرد و نوش جونش ولی باز قاشقو برگردوند توی قابلمه یه دورش داد باز برداشت :|


انقد دلم کشیده بود امشب!... برداشتن گذاشتنش تو یخچال...نه میتونیم بخوریمش نه دلمون میاد دورش بریزیم... پیشنهادم اینه توی یه ظرف قرمه ی عزیزمونو بریزیم و ببریم واسش -_-


+هرکی امشب قرمه سبزی خورده حرومش!

  • . زیزیگلو

ببین خدا... بعضی وقتام دوس دارم بغلت کنم، همون وقتایی که یه نمه میای و قدرتتو به رخ میکشی... که میگی میتونمااا ولی نمیزارم که بشه... که خیالمو تخت میکنی، که نمیزاری آب تو دلم تکون بخوره...که میشی عشق... خیلی چاخلصیم... خیلی شکرت...

  • . زیزیگلو

با ما به از آن باش ولی با دگران نه!

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۷ ب.ظ

به چشمان عسلی کردی هزاران رخنه در دینم

+مثلا یارت چشم عسلی باشه


چشم تیره ها عاشق ترن... (الکی بنویس بره، کی به کیه!)

  • . زیزیگلو

"ف"

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۲۰ ق.ظ

قبل از اومدن ما به این سوئیت یه نفرم بود که سه ماه بعد از عروسیش بچه ش به دنیا اومد!

+کاری به مسئله ی اصلی ندارم...سوال من اینجاس که اصرارشون از گرفتن عروسی چی بوده وژدانن :/

  • . زیزیگلو

کرمو

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۲ ق.ظ

بعضی وقتام هست شیطونی نکنی روزت شب نمیشه، همش انگار یه چیزی کمه.. بعضی وقتام کرم داری. کرم داشتن طبیعیه... چون آدم از خاک آفریده شده.

#کرمو_باشیم

  • . زیزیگلو

درازکش

شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۲۲ ب.ظ

بیدار میشم...خوابم میاد... میشینم..حس میکنم اذیتم! موقع صبحونه خوردن میبینم حالت دراز کش رو ترجیح میدم...فک کنم ستون فقراتم برای حالت دراز کش طراحی شده :|

یا اینکه شیراز اثر خودشو گذاشته :|

  • . زیزیگلو

کله خرابا خیلی عشقن! یهو قاطی میکنن!

+انقدر خوشم اومد صاف و صادق اومدین گفتین من منفی دادم.. :دی خوشم میاد نترسن بعضیا!

+ عنوان بسیار بی ربطه =)

خواستم بگم درسته نیستیم ولی هستیم! 

پست قبل، پستی بی نظیر با 7تا منفی! خداییش میدونم خیلی زورت گرفته اومدی هربار فرت و فرت منفی دادی!

  • . زیزیگلو

سر به راه

سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۵۸ ق.ظ

ما را به جبر هم که شده سر به راه کن

خیری ندیده ایم ازین اختیار ها


+یه سلامی هم بکنیم خدمت اونی که میاد پستای منو منفی میده. من برام مهم نیستا...فقط فازتو درک نمیکنم! دلم میخواد نارضایتیت رو بیان کنی لااقل بفهم فازت چیه خب!

  • . زیزیگلو

فوبیا

سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۶ ق.ظ

ترم یک هم بودم به یه فوبیا مبتلا شده بودم به اسم "فوبیای دستگیره ی در"! چیز مسخره ای بود! ب هیچ دستگیره ی دری چه خوابگاه چه دانشگاه دست نمیزدم و همیشه بچه ها واسم درو باز میکردن. چه چیزا که آدم ترم یک از خودش در نمیکنه...!

  • . زیزیگلو

برود بچسبد به پست قبل

يكشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۲۴ ب.ظ

یه وقتاییم یه مشت خزعبلات مینویسی و به حالت پیش نویس درش میاری و فرداش که میری میبینی نظراتی مربوط به اون پست منتشر نشده دریافت کردی. یه چیزی مثل پست پایین! من واقعا نمیخواستم منتشر شه ...باز خوبه چرت و پرت ننوشتم :|

بچه های عزیزم ادب و عفت کلام چیز خوبیه :|

  • . زیزیگلو

ب.س.ی.ج.ی....ها

يكشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۵۱ ق.ظ

چند وقت پیشا:

داشتیم شیطونی میکردیم. راسته راستش اینکه رفته بودم طبقه ی بالا پیش بچه ها و وقتی اومدم پایین تا بخوام برم توی سوئیت خودمون یه خرده دیروقت بود و بچه ها هم داشتن شام میخوردن. درو از روم قفل کردن و شوخی شوخی به حالت طلبکارلنه میگفتن کجا بودی؟ دختر انقدر دیر میاد خونه؟ برگرد پیش همون که بودی... و جیغ جیغ میکردن و جوابشون میدادم و میخندیدیم... ساعت حدودا 10/30_11 شب... سرپرست اوند و داد و بیداد که مثلا بچه های بسیجین ها :| 

به واقع تا اون موقع نمیدونستم بچه های بسیج نباید بخندن :|


همبن امشب:

تنها بودم. تولدم بود. تولد تنهایی رو دوست ندارم. رفتم بیرون کیک خریدم و اومدم خوابگاه. رفتم پیش بچه های طبقه بالا. آهنگ تولدت مبارک گذاشتن و دست زدن و خوندن ... شیطونیامونم که سرجاش.صندلی بازی کردیم! که دور میخورن دور صندلیا و هرکی ننشست سوخته! 

همون یه ربع نیم ساعت هم خیلی خوش گذشت. اومدم بیام پایین...

سرپرست ظاهر شد که خانم فلانی مثلا از بچه های بسیجی ها..  اصلا ازت انتظار نداشتم! 

گفتم: یعنی بچه های بسیج نمیتونن شاد باشن؟ نمیتونن تولد بگیرن؟ نمیشه دست بزنن؟

و داشتن به این قکر میکردم که شهاب مرادی گفت: با اینکه با همه ی گروه های سنی سروکار دارم ولی شادترین آدما هیئتیا هستن


سرپرست خل :/

  • . زیزیگلو

بیست و سه

شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۱۱ ق.ظ

یه روزی هم هست مثل امروز که فرقی با روزای دیگه نداره و مثل قبلنا حس نمیکنم قراره یه اتفاق خارق العاده بیفته، اسمشو میزارم روز تولد.

انتظار نداشتم انقدر زود بزرگ شم. خدا داره skip میکنه!

 #20_آذر


+ غم گم شدن فلش 16 گیگم روی دلم سنگینی میکنه! که نو هم بوده باشه. که فلزی و یه تیکه و قد یه بند انگشتم بوده باشه. تف تو اتوبوس! فلش 16 گیگم آرزوست ... و اینکه فلش قدیمیم هم امشب سوخت. اه :/

#دوشنبه #اتوبوس


++دیگه مشخصه چی باید بخرین؟ :دی

  • . زیزیگلو

وقتی سوژه ی ابو اسفنج میشوید!

جمعه, ۱۹ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۹ ق.ظ

یهو رفتیم دیدیم بح! :دی  کلیک

+لینک تصحیح شد✋

  • . زیزیگلو

دل خوشی

پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۵۰ ب.ظ

که دلم خوش باشه به اینکه اسم من و تو توی یه لیسته. که دلم به این خوش باشه که هر بار که استاد اسم منو میخونه اسم تو رو هم میخونه... دلم به خوندن اسمت خوش باشه...که ندونم تو اون درسو حذف کردی و هیچ جلسه ای نشده که بیای. که دلم تنگ شه برات. میشه منم حذف کنم، بی خود دلم به اومدنت خوش نباشه؟

#سکانس_های_بی_مخاطب

  • . زیزیگلو

فجایع 16 آذر

چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۳۱ ق.ظ

16 آذز از ظهر به بعدش عالی بود. از بعد از اذان. عشق کردم امروز. انقدر خوب بود که تمام ماجراهارو توذهنم صد بار مرور کردم و نتونستم درس بخونم واسه امتحان فردا! چقدر بی جنبه م :دی

روزم مبارک. 

#موسیقی_سنتی #کنسرت #تئاتر #شعرطنز #سانسور_قرآن #دیرین_دیرین #نور_گوشی #یار_دبستانی #عصر_یخبندان5 #من_الهه_هانیه_دوقلوها_سارا #پورفلان #سامری #کوهی! #:دی

  • . زیزیگلو

گم بشو

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۸ ب.ظ

36 ساعته بیدارم ...11 دیروز ظهر تا 11 امشب.

که هی نا خوداگاه سرم میفتاد روی شونه ی بغلی توی تاکسی. که هی معذرت خواهی میکردم، باز بیدار میشدم میدیدم خوابم برده افتادم روی شونه ش :/


+رفتم یه کرم ضد آفتاب بخرم...بماند که وقتی اومدم خوابگاه فهمیدم اشتباهی خریدم... از داروخانه که اومدم بیرون از یه خانومه پرسیدم که با کدوم خط برم فلان مسیر...خندید گفت از کی هم پرسیدی! میترسم بهت غلط غلوط بگم... گفتم اشکال نداره از یکی دیگه میپرسم، خندیدیم. یه قدم جلوتر دوتا خانم با چادر رنگی نشسته بودن... یکیشون یه چیزی گفت متوجه نشدم، اینطور فکر کردم که بلده و میخواد آدرس بهم بده، گفتم چی؟ گفت: "کی با تو بود، برو گم بشو" جا خوردم... گفتم واا... از کنارشون رفتم...دو تا راننده تاکسی کنار خیابون بودن، فکر کنم متوجه جا خوردن و ناراحتیم شدن... یکیشون گفت: خانم محلشون نزار اینا روانی ان :|

  • . زیزیگلو

تو راست میگفتی

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۰۴ ق.ظ

می خواستم من پادشاه کشورت باشم

دروازه را تسلیم شاه دیگری کردی

بر لشکر احساس من آتش کشیدی زن

زن بودی اما خوب خوب اسکندری کردی

  • . زیزیگلو

خارش

يكشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۴۱ ب.ظ

هیچی توی اتوبوس بدتر از این نیست که کف پات بخاره... و یه چیزی هم که میتونه ماجرا رو بدتر کنه کفش اسپورته.


  • . زیزیگلو

نخ

يكشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۱۱ ب.ظ

پریشب خواب دیدم با یکی از دوستای دارابیم دارم میرم داراب نخ بخرم. نخ کرمی میخواستم. میگفت 11 تومن.من نمیدونم این خوابا چی چیه دارم میبینم!

+حالا اینجا یه دوک نخ 500 تومن :|

  • . زیزیگلو