زیزیگلو

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

ای خدایی که خالق خرسی
بنده را آفریده ای مرسی!

پیام های کوتاه
  • ۲۳ مهر ۹۳ , ۱۹:۲۱
    :)

۲۳ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

سوتی لفظی،چپکی!

شنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۳، ۰۱:۳۰ ق.ظ

از باد در،زیر سرد میاد!

مثلا بخوای بگی: "از زیر در،باد سرد میاد!"؟

:))


+شما هم اگه از این سوتی های لفظی داشتین تا حالا، توی کامنتا بنویسیم ما هم بخندیم!

++کسی لینک یه Rss خوب داره به من بده؟ واسه گوشی...


  • . زیزیگلو

آقای سر آشپز

جمعه, ۲۸ آذر ۱۳۹۳، ۰۶:۲۳ ق.ظ

من هیچ علاقه ای نسبت به استادانم ،همکلاسی هایم،هم اتاقی هایم،سرپرست هایمان،مستخدممان حتی، ...ندارم.

فقط آشپزمان را عاشقم!

امروز که وارد سلف شدم،آشپز نبود،و یک آقای دیگری به جای او به ما غذایمان را داد

نصفش را خوردم،نصفش را هم برداشتم که بیاورم خوابگاه

داشتم از در سلف میرفتم بیرون، که دیدمش!

 برایش دست تکان دادم!

مرا دید،خندید،صدایم زد...

گفت بیا!گفتم من؟

گفت آن را هم که دستت است بده به من! من: این؟

غذایم را گرفت برد...پره پرش کرد برایم آورد!

گفت برای شبت!کلی غذا مانده روی دستم،13 نفر نیامده اند غذا بگیرند!


+لازم است بگویم هر وقت من را میبیند برایم ته دیگ میگذارد؟!

تاااازه...در غذایم یک عدد زرشک هم دیدم! کم سعادتی نیست! 


++یک روز هم من را در امور دانشجویی دید...در حال ژتون گیری...

خندید،صدایم زد و گفت آمده ای برای کل هفته ژتون بگیری؟!

من کل هفته را ژتون میگیرم...حتی روز هایی که کلاس ندارم!!!

  • . زیزیگلو

من شکر بخورم بگم بیدارم کنید!

چهارشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۳، ۰۴:۱۳ ب.ظ

مثلا من ساعت5 صبح این را بنویسم و بچسبانم بر روی در یخچال بعد بخوابم:

بعد بیایند با صدای بلند آهنگ آرمین بیدارت کنند،پتویت را در سرما از رویت بکشند،با انگشتشان بر روی تخت بالایی ضرب بگیرند،با تمام هیکلشان رویت بنشینن

حتی گفته شده وقتی خواب بودم بر رویم غلط زدند و بیدار نشدم!

و در گوشت پچ پچ کنند،و اسمت را مدام فریاد بزنن،و هی بلند بلند روانشناسی بخوانند....

وتو برای اینکه حرصشان را دربیاوری هیییچ عکس العملی نشان ندهی

و بعد یکیشان یک حدیث بگوید:تو وقتی میگی بیدارم کنید،راه های بیدار شدنت رو هم به ما بگو!

  • . زیزیگلو

آی بعضیا...خوشا به سعادتتون...

شنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۳، ۱۱:۳۷ ب.ظ

بابام از کربلا برگشت

زیارتش قبول...

 و ایضا دوستانی که لیاقت و سعادت داشتن و به پابوسی آقا رفتن...


+این شعر رو هم که عاشقم،تقدیم به شما...میتونید تو ادامه بقیه شو بخونید


. چهل روز شکستن

چهل روز بریدن

چهل روز پی ناقه دویدن

چهل روز فقط طعنه و دشنام شنیدن

چه بگویم؟

  • . زیزیگلو

قرار بود با بچه ها هماهنگ کنیم که کلاس سه شنبه،دوشنبه برگزار شود...

حالا من شده بودم مسئول تماس با استاد!

هی زنگ بزن،هی زنگ بزن...

مگر استاد عاشق چشم و ابروی من شده که جواب تماسم را بدهد؟!

(راستش اول اول های کلاسمان فکر میکردم که شده!

منظورم عاشق چشم و ابرویم است!

چون یکبار که داشت حاضر غایب میکرد،از آن جمع کثیر کلاسمان،فقط به من گفت:اسم کوچکت؟؟!!! )

(همش 9 نفریم،تازه آن روز فقط 6 نفر حاضر بودند!!!)

خلاصه به استاد پیام دادم...جواب نداد

زنگیدم...جواب نداد

هییییییی زنگیدم...........تااااااا یک خانمی از آن سوی خط جواب داد!

من هم چون انتظار صحبت با یک خانم را نداشتم،هول شدم و شروع کردم به احوال پرسی!!

قبلش خودم را برای یک مکالمه ی خیلی رسمی آماده کرده بودم...که گند زده شد به آمادگی هایم!

خانمش بود...گفتم...گفت خواب است،ولی بهش میگویم...تشکر کردم و قطع کردم...

حالا سوتی چه بود؟!

دوستم پیام داده بود که به استاد گفتی؟! من هم جوابش را دادم

بعد از یک روز فهمیدم که چه گندی زدم...و به خود استاد خبر داده ام! نه دوستم!!

ایناهاش:

  • . زیزیگلو

اتفاقاتی که در تنهایی می افتد خر است

جمعه, ۲۱ آذر ۱۳۹۳، ۰۲:۰۴ ق.ظ

تنهایی شستت از فلز روی جعبه ی پنیر ببرد خر است

تنهایی به داروخانه رفتن خر است

تنهایی خیار خریدن و ماست و پنیر و 6 دانه تخم مرغ خر است

تنهایی خرید ها را به خوابگاه آوردن در حالی که در بین راه تابشان داده ای و از 5 تخم مرغ یکیشان شکسته خر است

تنهایی حس رقصت با آهنگی که در حال پخش است بگیرد خر است

تنهایی غذا خوردن،خوابیدن خر است

تنهایی اخبار دیدن خر است

تنهایی مرتضی پاشایی و این آهنگ بنیامین که تازه برایم با بلوتوث فرستادندش خر است

کمردرد در تنهایی و نبود کسی که ماساژت بدهد خر است

خاموش شدن همه ی شوفاژها و آبگرمکن بدون دلیل در تنهایی خر است

افتادن چادرم در دستشویی خواهران دانشگاه خر است،تنها بودم

1 هفته تعطیلی و تو تنهایی در خوابگاه ماندن خر است

تنهایی توی اتاق تاریک خوابیدن و پست گذاشتن خر است

تاریکی و تنهایی خر است


+ الان توی تاریکی نشستم در اتاق هم بسته س...دارم بهش فکر نمیکنم که نترسم...تمام حواسمو متمرکز کردم روی صفحه ی گوشیم و اون چیزی که دارم مینویسم...


یاااااااا قرآآآآن!!!!

پ.ن: چراغو روشن کردم! 

+اتفاقاتی از یک نصفه روز ...در تنهایی های این چند روزه

  • . زیزیگلو

21 سال از عمرم کم شد...!

پنجشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۳، ۱۲:۰۵ ق.ظ

اولین سالیه که تولدم تنهام...

امروز همه رفتن...کلاسا رو هم تا یه هفته تعطیل کردیم

منم که طبق معمول پایه!

هرچند که تعطیل شدن کلاسا، باعث تنها موندن خودم میشد...


به بچه ها از یکی دو ماه پیش میگفتم واسه تولدم یدونه کیک کاکائویی و یه قوطی شیر خشک بگیرین...!

امیدوارم که یادشون مونده باشه :)


+کسی هست مگه که شیر خشک دوس نداشته باشه...داریم اصن؟داریم؟داریم؟؟؟!!


  • . زیزیگلو

پول وده...پول زور وده!

سه شنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۳، ۰۴:۱۲ ب.ظ

یه شوهرم نداریم کمرمونو ماساژ بده!

+خیلی میدرده


سرپرست خوابگاه باید بیاد یه پولی بذاره کف دستم!

از صب دارم میسابم،میشورم،میپزم...فقط حوض نداریم برم یخ حوض بشکنم!


+3تا مسئول خوابگاه داریم 3تاشون ازم میترسن! حالا بعد میگم دلیلشو!

  • . زیزیگلو

اصنم نمیخواد تبریک بگین :/

دوشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ۰۱:۵۷ ق.ظ

واقعن که

من منتظر موندم ببینم کی روز دانشجو رو به من تبریک میگه...هیشکی نگفت!

اصن دیگه نمیخوام بگین...!

نه اصن نگین،نگین ...

گذشت دیگه

دیروز روز دانشجو بود...


+زنگ زدم به مامان و بابامو خواهرمم خودم تبریک گفتم :|

تازه میگن روزه چیه :|

+نظرات این پست رو هم میبندم...ایش :/  ...قهرم!

  • . زیزیگلو

بعضیا میخوان سر به تن من نباشه!

يكشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ۰۳:۳۸ ب.ظ

لطف میرزا!!!

کلیک!

:))))

  • . زیزیگلو

تاب بازی با پتو

يكشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ۰۴:۴۱ ق.ظ

یادتونه بچه بودیم میرفتیم لای یه پتو یا ملحفه بعد یه نفر دو گوشه ی بالاشو میگرفت یکی پایینشو،ما رو تاب میدادن؟!

یادتونه چقد ذوق میکردیم؟!

چقد سر حال میومدیم...

همش مجبووورشون میکردیم تابمون بدن،اصن دوس داشتیم تا ابد تاب بخوریم بس که حال میداد!

مخصوصا وختایی که مامانمون میخواست یه پتو رو تاکنه!


+امشب یکی از بچه ها پتو شو همین که پهن کرد وسط اتاق سریع پریدم روش!

اونا هم جو گیر 4 سر پتو رو گرفتن شروع کردن به تاب دادنم!

آی حال میداد...

به یاد دوران خوش کودکی! :)


+روزمون مبارک! :)

  • . زیزیگلو

شب امتحان

جمعه, ۱۴ آذر ۱۳۹۳، ۱۱:۴۸ ب.ظ

روزی که امتحان داری خوابت می آید، در کابینت از جا کنده میشود و میفتد رویت، دل درد میگیری،  همسایه ی کنار خوابگاه و پنجره ی روبه رویی شما ایزوگام میکند،  در قابلمه ی داغ میفتد روی پایت، یکی از بچه ها عمه میشود، ذخیره ی زمستانیتان تمام میشود و در بوران باید به دنبال یک لقمه نان حلال باشی!


حال الان من...مثلا!

  • . زیزیگلو

خیلی دلم پر است...از دست خودم

پنجشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۳، ۰۵:۵۴ ب.ظ

هیچوقت مهربانی نکنید

من همیشه از مهربانی های بیش از حدم ضربه خوردم و خودم را سرزنش کردم

اینکه مهربانی کنی و دیگران تو را هالو تصور کنند...

و دعوای امشب ما...

متهم مهربانی ام بود!

تا دیگر من باشم که گ... مهربانی را بخورم و دلم برای کسی بسوزد


در این دنیای نامردی که نامردی مرام است

مکن مردی که مردی هم حرام است


  • . زیزیگلو

چه بد است حافظه ات در حد ماهی قرمز شود گاهی...

پنجشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۳، ۰۱:۲۶ ق.ظ

توی اتاق داشتم به پست جدیدی که قرار بود بنویسم فکر میکردم...

و توی دستشویی...

و توی سالن...

و توی آشپزخونه...

وقتی ادامه ی تفکراتم رو در حمام گذروندم...

همین که شیر آب رو باز کردم...یادم رفت!!

هی که به مخم فشار میارم که داشتم در مورد چی فکر میکردم یادم نمیاد...!

درسته یادم نمیاد ولی چیز باحالی بود  :)


+امروز از همون روزایی بود که آروم بودم و دلخور...و از همون روزایی که دوس داشتم یه نفرو بزنم...با لگد!!

میدونید که چی میگم!

  • . زیزیگلو

مورچه ریزی در یونی!

سه شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۳، ۱۰:۲۴ ب.ظ

از اونجایی که آسانسور یونی از کار افتاده بود 3طبقه اومدم بالا...نفسم بالا نمیومد

نگاهم زوم شد به ته سالن...

یه کلاس بود که استاد سرکلاس داشت درس میداد با کلی هم دانشجو...در کلاس هم بسته بود...کلیدای برق کلاس هم بیرون کلاس!

مورچه ی درونم به تب و تاب افتاد و جستی زدم و چراغارو خاموش کردم و الفراااااار!!!


  • . زیزیگلو

دغدغه!

دوشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۳، ۱۱:۵۹ ب.ظ

یکی از دغدغه های ذهنی دوران کودکی من این بوده که چجوری یخ رو توی بطری نوشابه که دهنه ش انقد کوچیکه جا میدن؟!!

 

+یادمه تا مدت ها بهش فکر میکردم!

  • . زیزیگلو

این داستان...یخچال

دوشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۳، ۰۷:۱۵ ق.ظ

 این فشفشه آبشاریا رو دیدین؟

 از دانشگاه اومدم هنو چادرمم تنم بود...

یهو یه صدایی از پشت سرم اومد،منم نزدیک یخچال...

نگا کردم دیدم سیم و پریز آتیش گرفتن...عین خوده فشفشه آبشاری

 کلی جیغ کشیدم

بچه ها همه عه خواب پریدن اومدن تو هال!!

 گفتم الان میترکه بهمون

 خدا رحم کرد نگرفت به چادرم

من که مخم هنگ کرده بود...یکی از بچه ها جیغ جیغ کرد گفت فیوز...ما هم رفتیم کشیدیم فیوزو


خوب راستش اولش وختی که از دانشگاه اومدم از تو یخچال آب برداشتم،در یخچالو که بستم چن دیقه بعدش آتیش گرفت

ولی به کسی نگفتم!!!

 خو اصن تخصیر من نبود!!

 نبود😠

 چادرمو تازه دادم دوختن سوختگیشو...نزدیک بود دوباره از دستش بدم😕


+نمیگم که دوباره با اتو سوزوندمش ؛)


  • . زیزیگلو

ادونتیجز آف میل!

يكشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۳، ۰۲:۰۰ ق.ظ

مرد باید جذبه داشته باشه،غیرت و ته ریش!

و اینکه،

مرد باشه...مررررررررد

  • . زیزیگلو

انهدام ماوراء

شنبه, ۸ آذر ۱۳۹۳، ۰۶:۱۱ ق.ظ

نخوابیدن کار من است

من نخواب ترین و شب بیدار ترین و رکورد دار ترین فرد در بیدار ماندن در خوابگاه هستم

و کسی روی دست من نزده...

من حتی رکورد دار ترین فرد در سوزاندن غذا هستم که ینی امروز لوبیا ها را سوزاندم و دیروز نخود ها و سبزی خورشتی را و خورشت سبزی را و چند روز پیش خورشت قیمه را و به همین ترتیب در روزهای گذشته غذاهای گوناگون دیگر را!

دیگر نمیگویم بهتان که امروز میخواستیم ماکارونی بخوریم و وقتی قابلمه را گرم کردم و خاموش کردم و درش را برداشتم دیدم تویش خورشت است، و ماکارونی قابلمه ی بغلی بوده!

بعدش را هم نمیگویم که ماکارانی یخ زده خوردیم و گرمش نکردم دیگر...

عه گفتم!

ینی مثلا حالا شما نمیدانید...!

و فردی ماهر در سوزاندن هستم،مقنعه ام را سوزاندم،و چادرم را ( این چند کلمه ی آخر را با بغض و اندوه بیسسسسیااار بخوانید)


چن روز پیش چادرم سوخت! ساعت 3 نصف شب با اتوی دوستم...

و من ماندم و کلاس هایی که 3 ساعت بعد شروع میشد...

بعدشم نشستم جلوی آینه،چادرم را سر کردم، کلی هم گریه کردم!

از خودم هم در همان حال عکس گرفتم!

جو گیر بودم! همش یک ماه بود خریده بودمش این یکی را  :(

  • . زیزیگلو

هنرهای دستی زیزیگلویی!!

پنجشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۳، ۱۲:۳۳ ق.ظ

من...امروز...خوابگاه!! :)))



  • . زیزیگلو