زیزیگلو

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

ای خدایی که خالق خرسی
بنده را آفریده ای مرسی!

اینستاگرام:
zizigolu209

ایمیل:
Zizigolu_209@yahoo.com

پیام های کوتاه
  • ۲۳ مهر ۹۳ , ۱۹:۲۱
    :)

23 سال، تمام!

شنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۴۳ ق.ظ

یکی از سخت ترین کارهای دنیا هم اینه که به کسی که تولدشه بفهمونی چند سالشه! و من سالهاس درگیر این موضوعم و فکر میکنم باید در این زمینه رسالتم رو به انجام برسونم! مثلا امشب 50_60 نفر سر 22 یا 23 ساله بودن داشتن همدیگه رو قانع میکردن و در نهایت هم به نتیجه ای نرسیدیم! هر کس حرف خودشو قبول داشت! :دی

+آدم که 23 سالش میشه شمعای 23 سالگیشو فوت میکنه و فرداش میشه 23 سال و یه روزش که وارد 24 سالگیش میشه یعنی. بعد الان چرا باید شمعای 22 سالگیشو فوت کنه؟! 

یکی بیاد اینا رو قانع کنه من خسته شدم :)) :|

  • . زیزیگلو

شعر و غزل چه داری؟ 7

چهارشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۶:۳۲ ب.ظ

ساعتم تنظیم مى گردد به وقت کربلا

هم قدیماً هم جدیداً دوستت دارم حسین!

  • . زیزیگلو

خواب امام زمان

سه شنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۴۰ ق.ظ

رویای نیمه شب رو تموم کردم. عالی بود! علاوه بر موضوع داستانیش، پشت پرده ش خیلی چیزای دیگه م همراش بود که جذاب ترش کرده بود. خلاصه اینکه ما دلمون امام زمانو خواس! و بدجووور هواشو کرده بودم...بدجووور!
بعد از همین یکی دو روز خوندش... امروز خواب بودم و نیم ساعت مونده به سال تحویل از خواب پا شدم :|
شب قبلش عروس داشتیم و خسته و کوفته بودم خب :|
قبل بیداری داشتم خواب میدیدم. یه آقایی بهم زنگ زد و گفت من امام زمانم. اگر میومدی ناحیه و بیشتر دقت میکردی منو میدیدی. صدای قشنگی داشت! و با لباس سبز پاسدارا توی خواب تصورش کردم. با موهای کوتاه مشکی. هم ندیده بودمش و هم پشت گوشی که باهام حرف میزد از نیمرخ میدیدمش! تازه در مورد سرپرستمونم بهش گفتم. گفتم چقدررر دلم میخواسته برم راهیان نور و ایشون برناممونو کنسل کرده... کلا داشتم از مشکلات خوابگاه توی خوابم واسشون گله میکردم!
کسی که حرف مارو گوش نمیده. مگه به امام زمان بگم مشکلات خوابگامونو حل کنه =))

  • . زیزیگلو

سفره های عیدتون رنگی رنگی

دوشنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۰۴ ب.ظ

و بووووم!

سال نوتون مبارک!

  • . زیزیگلو

شعر و غزل چه داری؟6

دوشنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۰۶ ق.ظ

ماه من چهره براَفروز که آمد شبِ عید 

عید بر چهره چون ماهِ تو می باید دید...


شهریار

  • . زیزیگلو

اجازه هست دهنم وا شه؟

دوشنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۲۰ ق.ظ

با این پسرایی که بدون یاالله گفتن میان توی مجلس زنونه، باید چیکار کرد؟

  • . زیزیگلو

که تموم شه این دلشوره و دغدغه ی لعنتی...

پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۰۵ ب.ظ

میشه برام دعا کنید؟ 

  • . زیزیگلو

خوشبختی مثل وقتی که خواهر کوچولوت پول توجیبی مدرسه ش رو چند روز خرج نمیکنه تا بتونه برات یه هدیه به عنوان عیدی بخره...

  • . زیزیگلو

شعر و غزل چه داری؟ 4

پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۰۹ ق.ظ

حالتی بین گریه و خنده، بین خوابیدن و نخوابیدن

مثل یک مرد خسته ی جنگی با تمام وجود جنگیدن


حالتی منقلب بدون وضو، بی سلوک و سُجود و سجاده

مایعی لای مردمک هایت مثل بغضی که سالها مانده

  • . زیزیگلو

میگن تو هر عید این کارته! و خب خودم میدونم!

سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۱۵ ق.ظ

اون از خریدا و سوغاتیای عید پارسال که یه نفر به همراه وسایلش اشتباهی برده بود، و اینم از وسایل امسالم که اومدم خونه نبودن. و نمیدونم کجان!

  • . زیزیگلو

بهار

دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۱۳ ب.ظ

نماد بهار واسه من سرزمینیه که آنه شرلی سوار بر کالسکه ی تک اسبش از بین اون همه درخت شکوفه رد میشد... در حالی که روی سرش شکوفه های صورتی میریخت...

  • . زیزیگلو

هوای دورتون چه حسیه؟

دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۴۵ ق.ظ

بوی عید میاد اینجا. آدم بوی مناسباتو رو توی شهر خودش خوب میفهمه. من حس عید رو با این هوا میشناسم... 

شیراز که بودم نه محرم رو حس کردم محرمه...نه ماه رمضون رو... نه بهار رو... مطمئنا واسه منی که اونجا غریبم هواشم واسه من غریبه... منی که 20 سال توی شهر خودمون زندگی کردم هوا رو به همون حالتی که توی هر مناسبت بوده میشناسم.

ما یه استاد داشتیم از تهران میومد شهرمون. اون موقعی که پشت کنکوری بودم. اینجا زمستون بود بعد استاد میگفت هوا بهاری و عالیه! واسه ما هوای بهاری اینی که میگفت نبود! هوای بهاری گرم تر از این بود و خنک. ولی استاد اصرار داشت به همین هوای سردی که ما رو به یخ زدن وا میداشت بگه بهاری! البته تقصیری هم نداشت... هوای بهاری اونا عین زمستون ما سرد بود...

نمیدونم تا بحال به همچین چیزی دقت کردین یا نه؟

  • . زیزیگلو

شعر و غزل چه داری؟ 3

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۱۵ ق.ظ

پشت رُل، ساعت حدودا پنج ، شاید پنج و نیم

داشتم یک عصر بر می گشتم از عبدالعظیم


ازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ

از کنارت رد شدم ، آرام گفتی: مستقیم!


زل زدی در آینه اما مرا نشناختی

این منم که روزگارم کرده با پیری گریم


رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند

رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم


بخت بد برنامه موضوعش تغزل بود و عشق

گفت مجری بعد" بسم الله الرحمن الرحیم" :


یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب و جوان

خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:


"سعی من در سربه زیری بی گمان بی فایده ست

تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم"


شیشه را پایین کشیدی رند بودی از نخست

زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم


موج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز:

"با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم"


گفتم آخر شعر تلخی بود ،با یک پوزخند

گفتی اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم...


کاظم بهمنی

  • . زیزیگلو

زی زی

چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۰۷ ق.ظ

نشسته بودم روی صندلی توی حوزه ی انتخابات. انتخابات دانشجویی.نماینده ی یکی از کاندیدا بودم. نقش نظارتی داشتم  :| و به جهت سر رفتن حوصله سرمو برده بودم توی گوشیم. یکی از آقایون روبه روی من ایستاده بود که گفت زی زی. جا خوردم. سرمو بالا نیاوردم و گفتم میمونم تا به یه چیز دیگه و محترمانه صدام بزنه! زی زی چیه زود پسر خاله شد؟! که باز گفت زی زی. سرمو اوردم بالا و با تعجب گفتم با منید؟ به پشت سریم اشاره کرد و گفت نه. 

پشت سریم که بود؟ :|

  • . زیزیگلو

مشتاق دیدار

سه شنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۵۲ ق.ظ

پارسال هم دعوتنامه فرستادین. چه هماهنگی ها شد برای اومدن که آخرش شد موندن. نرسیدن. لیاقت دیدار شما رو نداشتن... دلم سوخت... دلم سوخت...

امسال... دعوتنامه فرستادین و با جان و دل و هزار و صد شوق لبیک گفتن. که ببینم روی ماهتونو. چرا من لایق دیدار نیستم که دو روز مونده به دیدنتون خراب میشه همه چی؟ این بی لیاقتی منه یا زیرآب این دعوت نامه رو زدن توسط یک عزیز!!!

من این دل سوخته رو از یک سال پیش دارم یدک میکشم... من دلم آدم شدن میخواد... نزنید زیرش...اجابتم کنید...

  • . زیزیگلو