زیزیگلو

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

ای خدایی که خالق خرسی
بنده را آفریده ای مرسی!

پیام های کوتاه
  • ۲۳ مهر ۹۳ , ۱۹:۲۱
    :)

۱۴ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

اینطور که به نظر میرسد و با توجه به اخبار ضد و نقیص موجود در گروه، ظاهرا فردا از هشت نفر بچه های کلاس تنها کسی ام که میروم امتحان ایمونولوژی میدهم!


#سخته

#به صورت DVDدر 4 جلسه تدریس شده

#این هوا جزوه!

#خیلی گشنمه

#امتحان به صورت تشریحی برگزار خواهد شد

#تنها در جلسه ی امتحان

#یه دنیا غریبم_کجایی عزیزم؟!

  • . زیزیگلو

دیدی که من حق داشتم؟! عاشق تری از من

پنجشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۲۷ ب.ظ

از اولش هم گفته بودم که سری از من
دیدی که من حق داشتم؟! عاشق تری از من


دلبسته ات بودم من و دلبسته ام بودی
اما رهایت کرد عشق دیگری از من


آتش شدی، رفتی و گفتی عشق سوزان است
باقی نماند کاش جز خاکستری از من


من عاشق لبخند هایت بودم و حالا
با خنده های زخمی ات دل می بری از من


رفتیّ و جا مانده فقط مُشت پَری از تو
رفتیّ و باقی مانده چشمان تری از من


"فَاللهُ خَیرٌ حافِظا" خواندم که برگردی
برگشته ای با حال و روز بهتری از من
 

عاشق ترینم! من کجا و حضرت زینب (س)
حق داشتی اینقدر راحت بگذری از من
 
"سیده تکتم حسینی"

اللهم عجل لولیک الفرج..
یا مولاتی سیده الزینب الکبری...
+در وصف و مدحیه سرایی شهدای مدافع حرم...
  
  • . زیزیگلو

کاشف به عمل آمدیم که...

پنجشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۲۵ ق.ظ

بعد از 4 ماه زندگی کردن در اتاق خوابگاهت ،تازه 4صبحه دیشب! متوجه بشوی که اتاقت پنجره دارد!!


+چرا حواسم به این نبود؟ شاید هم دیده بودم یادم نبود...پس چرا وقتی دیدم تعجب کردم؟!

  • . زیزیگلو

شاید به دردتون بخوره ۸

چهارشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۰۳ ق.ظ
  • . زیزیگلو

درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد

جمعه, ۱۸ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۲۷ ب.ظ
اگر حرف زدن های گاه به گاه من با خودم طبیعی باشد، این حرف زدن های خیلی زیاد چند روزه و هی جزوه بگیر ساعت ها نگاهش کن و هیچی نخوان اصلا طبیعی نیست...

+بخواهی دستت را بشوری، از بی حواسی با اتد بروی زیر شیر آب مثلا.

خدایا...توکل کردم به خودت... 
  • . زیزیگلو

هرکی هم گفت حسود؛خودشه!

جمعه, ۱۸ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۳۰ ب.ظ

راستش را بخواهید ...من حسودم! یک "خیلی خیلی حسود"!
نه حسود الکی ها! ازین حسودهای خاص...
از همان هایی که به هرچیزی حسادت نمیکنن...

و راست یک چیز دیگر را هم اگر بخواهید...من خدای انکار کردن حسادت ام!
هی به رویم نمی آورم...هی میفهمند که دارد حرصم از هرجایم میزند بیرون!

  • . زیزیگلو

مثلا یک هفته بعد عزا بشود

چهارشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۵۸ ق.ظ

دوستت چند ماهی باشد که عقد کرده باشد، بعد دوشنبه ی هفته ی پیش جشن عقدش باشد... دوشنبه ی این هفته مراسم خاکسپاری شوهرش ....


#سکته

  • . زیزیگلو

ماجرای این سفر ما یکم متفاوت است....

دوشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۰۳ ق.ظ

خودت را باید بزنی به بیخیالی!
وقتی مینشینم توی اتوبوس و میخواهم بروم شیراز یا برگردم خانه... با بغل دستی ام یک سلام و علیکی و صحبتی میکنم که اگر خودش هم آدم پایه ای باشد بحثمان ادامه دار میشود تا برسیم و در نهایت هم دیدارمان ختم میشود به شماره هایی که از هم گرفته ایم... تا الان که اینجوری بوده یعنی.

من از اینی که امروز بغل دستم نشسته میترسم!
میگویم دانشجویی...میگوید آره!
میگویم چه رشته ای؟ فکر میکند بعد میگوید ریاضی!
سال چندمی...فکر میکند میگوید اول!

بعد هی من وحشت میکنم! اصلا قیافه اش به دانشجو نمیخورد! دیگر چه برسد به سال اولی!
یکم هنگ میکنم
بعد اسمش را میپرسم...میگوید فاطمه
میگویم: فاطمه کدوم مدرسه بودی؟...فکر میکند ....بعد میگوید همینجا بودم! میگویم کدوم مدرسه؟ دوباره فکر میکند میگوید..مگه اینجا چندتا مدرسه هست؟
من :||
بعد میگوید ممم... یادم نمیاد

بعد من هی وحشتم بیشتر میشود...
بعد این آقایی هم که روی صندلی های کناری آن ورم نشسته هی دستش را توی بینی اش میچرخاند هی من را نگاه میکند!
بعد من از فاطمه عذر خواهی میکنم و بهانه میکنم و میگویم این آقا اینجاست و من معذبم...جایم را عوض میکنم میروم صندلی جلویی و بهش میگویم اگه تنها بودی بگو بیام پیشت...
و فرار میکنم!

بعد من هی سرم را میکوبم به تکیه گاه صندلی هی توی دلم میگویم خدایا فقط منو سالم برسون! شکر خوردم وسط امتحانا اومدم خونه!

بعد جای جدیدم کنار یک خانمی ام... یکم آه و ناله میکند و میگوید آمده ملاقات...دو روز پیش... و کارش نشده و جایی را نداشته بماند و الان دارد برمیگردد...
میگویم: بیمارستان جایی نداره بمونین شما؟
میگوید ملاقات زندان!
از مشکلات راهش گفت که دور است...که از این 2_3 روزی که آمده فقط 20 دقیقه دیده اش...که ملاقات نبوده...
اذیت بود... گفتم: نسبت نزدیکی باهاتون دارن؟ گفت شوهرمه
بین حرف هایش شنیدم که یک دختر 14ساله و یک پسر 4 ساله دارد...

حالا مگر من غذا از گلویم پایین میرود... از 9 گشنه ام شد ولی تا الان که 12 است دارم با غذایم بازی میکنم... هی با قاشق همش میزنم... هی یک قاشق میخورم هی میل ندارم... در غذایم هم باز است و این آقاهه که صندلی های بغلی نشسته 6 بار عطسه کرد...
راس راسکی دلم خیلی سوخت
و حتی به جزوه ای که از وقتی سوار شدیم همراهم است و فردا قرار است مستقیم تا از ماشین پیاده شدم بروم دانشگاه امتحانش را بدهم توجهی ندارم....

  • . زیزیگلو

لعنت بر وحوش آل سعود و وهابیون نجس...

+ظهور منجی ات ربی...

+شیعه کشی تا به کی؟

+نمر هرگز نمیرد...

  • . زیزیگلو

محسن خان...وات تو دو ، وات نات تو دو؟!

شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۴۴ ب.ظ

جناب محسن خان چاوشی میفرماید: 

بیا تا چشامو تو چشمات بریزم!


 و در جایی دیگر نیز میفرماید:

بیا تا رگامو تو خونت بریزم!!


یعنی چی :|


+جلل الخالق/ جل الخالق!

+ولی عوض این دری وریا آهنگ قشنگیه :))

  • . زیزیگلو

کمک طوری2!

شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۳۳ ب.ظ

یه چیزی که خیلی ذهن منو به خودش مشغول کرده و امروز از یه طرف در حال نوشتن گزارش کار آزمایشگاه میکروب بودم و از طرف دیگه به اون "چیز" فکر میکردم این بود که:

من چند روز پیش اون شعری رو که زیر عکس پروفایل اینستام بود عوض کردم و جاش یکی دیگه نوشتم...

حالا تماااام روز رو درگیر این بودم که اون قبلیه چی بوده!

از یابنده تقاضا میشود در راهنمایی و پیدا شدن این خطیر به ما یاری رسانده و ما را از این تفکر مخرب رهایی بخشد!

  • . زیزیگلو

صنوبر!

شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۳۲ ب.ظ


یکی از بچه ها:


یکی دیگه از بچه ها:


خواهرم!  :


+از اسم صنوبر خوشم میاد... کلا از اسمایی که س توشون باشه خوشم میاد...و اسمایی که م توشون... مهم نوع ص و ث و س نیست...مهم صداشه!

  • . زیزیگلو

دلتنگی که حتی با دیدن هم رفع نمیشود گاهی...

چهارشنبه, ۹ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۱۷ ب.ظ

میشینم پشت سر مامان
بغضم میگرد... یادم میفتد...
خودم را قانع میکنم که نباید گریه کنم
بغضم را قورت میدهم و به آن آقایی که آن روی توی مغازه ی گوشی فروشی دیدم فکر میکنم.... از موتور پیاده شد و وارد مغازه شد و من را یاد بابا انداخت... شبیه آنموقع های بابا بود...ان موقع هایی که من کوچکتر بودم... تیپش شبیه فرهنگی ها بود، حس کردم معلم است؛ و این شباهت ظاهری اش به بابا و طرز لباس پوشیدن هی دل من را تنگ تر میکرد...از فروشنده پرسید: با فروشگاه فرهنگیان قرار داد ندارید؟ و شک من تبدیل به یقین شد...
توی اتوبوس بودم...خانمی سوار شد و نشست روی صندلی جلویی من... مانتوی ساده، مقنعه، چادر بدون کش، کفش های ساده ی مشکی پاشنه یه تیکه و یه کیف ساده ی مشکی با پلاستیکی که شاید چند کتاب تویش بود... با دیدنش یاد مامان افتادم...توی اتوبوس بغض کردم... شبیه فرهنگی ها بود... شبیه مامان لباس پوشیده بود...بغضم را قورت دادم تا بچه ها نبینند و نفهمند... موقع پیاده شدن خواستم ازش بپرسم شما فرهنگی هستین... و چرا نپرسیدم؟

مامان
بابا
من حتی با دیدنتان هم دلم میگیرد و دلم تنگ میشود... چقدر دوستتان دارم...

+دلتنگی های من همیشه قایمکی ست...

  • . زیزیگلو

به خانه برمیگردیم

سه شنبه, ۸ دی ۱۳۹۴، ۰۶:۵۲ ق.ظ

چشمامو بسته بودم و فقط به ماجراهای خنده داری که داشت با لهجه واسه ی راننده تعریف میکرد گوش میدادم

+ آقای شوفر


خوشیم از وقتی شروع میشه که میشینم توی اتوبوسی که قراره 12 ساعت بعد توی شهرمون باشه ... و اون حرف زدنای با لهجه و گویش خودمون و من هی گوش دادن به حرفاشون و هی تو دلم ذوق کرد!


شارژم یه درصد بود تا تو گروه واسه دوستام نوشتم "رسیدم" گوشیم خاموش شد

پی ام دومم نرفت!

 خونمو Hشده!

هی بین Hو 3Gدر نوسانه!

قبلا Eبود!


+بوی خونه میاد... :)

  • . زیزیگلو