زیزیگلو

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

ای خدایی که خالق خرسی
بنده را آفریده ای مرسی!

پیام های کوتاه
  • ۲۳ مهر ۹۳ , ۱۹:۲۱
    :)

۲۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

مدافعان حرم۲

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۱۱ ب.ظ


دلم برایش تنگ شده بود. زنگ زدم و بهش گفتم: من فردا دارم میرم. اما دلم برات تنگ شده. میخوام ببینمت... گفت: میای خونمون؟ گفتم میام.
چند روز قبل ترش بهم پیام داد که:

پروفایلهایش را میدیدم و هی دلم بیشتر برایش تنگ میشد

رفتم خانه شان... کلی سربه سرش گذاشتم... مامانش هم پیشمان نشسته بود... انقدر خندید و انقدر از خنده اش خندیدم که وقتی آماده شدم تا بروم تمام صورتمان خیس بود از شدت خنده...

اصرار کردند برای افطار بمانم... افطار اما من جای دیگری مهمان بودم...

توی راه بودم که پیام داد:

و در ادامه:

  • . زیزیگلو

تنهایی را دوست دارم

شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۵۱ ق.ظ

  • بعضیام هستن که با خیالشون زندگی میکنی، درسته وقتای تنهاییت پیشت نیستن، درسته که وقت غصه محرم اسرارت نیستن، اما وقتایی ک تنهایی و کسی پیشت نیست، وقتای دلتنگیت، وقتایی که یه بغضی گوشه ی گلوت جا خوش کرده... خیال همون آدما رو از ته مه های دلت بیرون میاری و ساعت ها باهاشون حرف میزنی،میخندی ،گریه میکنی، از دلتنگیات میگی، از بغضات، از دردهایی که وقت تنهایی سراغت میاد... انگار که همونجا کنارت نشسته و به تک تک حرفات گوش میده! شاید نتونه با انگشتاش اشکات رو پاک کنه، شاید نتونه مثل بقیه آدما دلداریت بده، اما همین خیال قشنگشه که باعث میشه سبک بشی، آروم بشی... وقتی که آروم و سبک شدی یادشونو میذاری ته ذهن و ته اندیشه و ته ته قلبت، تا وقتی که دوباره دلت گرفت، وقتی که تنها شدی؛ یاد و خیالشونو از اون ته ته ها بیرون بکشی و تنهاییاتو باهاشون پرکنی؛ اینجور آدما شاید هیچوقت مال تو نباشن، شاید هیچوقت کنارت نباشن اما یادشون، خیالشون، هیچوقت نمیذاره که تنها بمونی
  • سهیلا_زمزمه هامون

تنهایی_رادیو بلاگی ها


  • . زیزیگلو

سیستم بدنی قمری

جمعه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۰۰ ق.ظ

اینکه بدن من مطابق ماه های قمری تنظیم شده تا شمسی یا حتی با کلاس هم نشده مثل میلادی شکی درش نیست...

من ماندام در این قسمتش که "شبا باید بیدار بمونم" یی که ظاهرا یادش افتاده دارد ماه رمضان میشود...

  • . زیزیگلو

یکم بعدشم خوابم گرفت...

جمعه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۰۹ ق.ظ

اومد سرشو گذاشت روی شکمم...منم شروع کردم دونه دونه جوشای سر سیاهشو بیرون آوردن.
+این جوش بیرون آوردن، یه لذت کوچولوی نهفته ی باحال توشه!
  • . زیزیگلو

ما هم تماشاگر این مکالمات بودیم... در سکوت

پنجشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۱۷ ب.ظ

بهش گفت: الگوت حضرت زهرا باشه... درداشو به روش نمیاورد؛ بعد دستشو گرفت آورد بالا و درحالی که داشت رانندگی میکرد دستشو غرق بوسه کرد...

+دستش زخم شده بود...سوار ماشین شد و از درد دستش گله میکرد... که اینجوری آروم شد!
+بهش گفت: منم دیروز ناخنم برگشت و کنده شد...ولی نذاشتم بفهمی...

#صحنه_قشنگی_بود...

  • . زیزیگلو

در شهر محل تحصیل:یه برنامه کنسل شد. داشتم توی یه گروهی بی خودی جو میدادم که چه وضعشه؟ من این همه برنامه ریختم بودم واسه مراسم امشب...برنامه ریزی کرده بودم که برسم بیام و هی غر میزدم... حالا من کجا بودم؟ خونه!
و اون برنامه قرار بود شیراز انجام بشه!
کلا حوصله م سر میرفت داشتم جو بیخود میدادم بعدشم همه رو انداختم به جون هم و گروهو شلوغ پلوغ کردم و کلا همه چیو بهم ریختم و دلم میخواست :/ 

  • . زیزیگلو

دلگرمی

پنجشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۱۹ ق.ظ

+میشه با خوندن این کامنت اونم 7 صبح، نیشت تا بناگوش باز نشه؟!



+ چه خوبه که انگیزه ای واسه نوشتن باشه...

  • . زیزیگلو

ابری با احتمال بارش...چی میل دارین؟

پنجشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۲۷ ق.ظ

مثلا اگر چیزی بجز آب بخار میشد، دلم میخواست باران آبغوره ای بیاید

حتی اگر اجزای دیگر کوفته قلقلی هم بخار میشدند و احتمال ابری با بارش کوفته قلقلی به وقوع میپیوست...من آن هوا را عاشق میشدم...

بعد شاید میشد اسم روزهای کوفته ای را روزهای با هوای عاشقانه هم گذاشت!

+آن وقت شاید مامان مجبور نبود هرروز غذا بپزد.

  • . زیزیگلو

از یه همچین صلابت مردونه ای خوشم میاد!

چهارشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۲۱ ب.ظ

میگه: برو نباید مال من باشی، خواهش نکردم این یه دستوره!

و خب بماند که اونموقع ها صد دفعه این آهنگو گوش میکردم تا برسم به این تیکه ش...

+این تیکه را میشود مرد.

#مهدی یراحی_امپراطور


مثلا اومدیم بزنیم حذف کنیم...یهو نفهمیدیم چی شد که نشد...
+کامنت خصوصی رو باز کردم... مثلا اگه کسی تو بیابون بود و داشت از خوردن بیسکوییت ساقه طلایی توی اون بی آبی میمرد و تنها چیزایی که در اختیارش بود اینترنت بود و فقط آدرس اینجا رو بلد بود...
حالا بر فرض اینکه.

  • . زیزیگلو

این ماجرا: هضم ناشدنی

چهارشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۰۳ ب.ظ

اگر بگذریم از ظاهرش و رنگ رژای پررنگش که من یه چیزی از پررنگ میگم و شما یه چیزی میشنوین؛ و از موهای هر بار یه رنگش، طوری که من یه بار وقتی رسیدم خوابگاه با یه فرد بیگانه مواجه شدم و سلام کردم و رفتم تا کفشامو درارم و چند ثانیه بعد با تعجب بسیار برگشتم سمتش و پرسیدم تویییی؟و نحوه ی با ادعا حرف زدنش و فحشای از شکم به پایینش و ابروها و خط چشم و خط لب تتوش و حتی اگر بگذریم از ساپوتای گل گلیش و مانتوهایی که حکم بلوزو دارن که توی دانشگاه میپوشه! و گوشای 7 سوراخه ش... 

نشسته بود پیشم و از دوست پسر سابقش گفت...از دوست پسر جدیدش گفت ...از پسر عمه و دایی دوست پسرش گفت...و حتی از چندتای دیگه که اسم اورد و من نسبتشونو نمیدونستم و نمیشناختمشون...از اینکه رفته شهرشون و نرفته خونه ی خودشون و رفته خونه ی دوست پسرش و چند روز مونده...از اینکه به مامانش گفته دارم میرم پیش کی! از این تعجب کردم که مامانش چیزی نگفته،  گفت از حمام اومدم بیرون و دوست پسرم نبوده و پسر عمه و داییش بودن منم شروع کردم به اتو کشیدن موهام...از عکسایی که نشونم داد که پیش پسرای غریبه با بلوز و شلوارک بود... از دردایی که داشت و ماساژا و دستایی که سمتش رفته بود... از شب پیش کی خوابیدم... از یهو منو بوسیدن... و...


+ولی با همه ی این وجود همیشه نمازاشو اول وقت میخونه... همیشه

دمش گرم!

  • . زیزیگلو

همینطور که میشه با انتخاب یه عکس پروفایل ساعتها دیوونه شد، با انتخاب یه قالب وبلاگ هم میشه.


+

++دوستی فرمود: 

 "از اون هایی که پروفایلشونو عکس خودشون نمیذارن دلگیرم! آخه شاید دل یه نفر براشون تنگ شده باشه!"

  • . زیزیگلو

بیچاره نیستم...شرمنده نیستی؟

سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۵۵ ب.ظ

بیچاره نیستم که نیایی سراغ من

شرمنده نیستی؟ که کسی دل سپرده است...؟

  • . زیزیگلو

صداها...

سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۰۳ ق.ظ

یه برنامه هم هست توی گوشیم که صداها و تماسارو به صورت خودکار ضبط میکنه و اینکه من کاری به کارش ندارم هیچوقت...یه سر رفتم توی برنامه ش، دیدم فقط صداهایی رو توش سیو کردم که یا عاشق طرف بودم یا ازش متنفر...لازمه بگم کدوماشو چنننند باره گوش کردم...؟


  • . زیزیگلو

غرق شدن

سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۵۹ ق.ظ

وقتی غرق فکر میشوی و زمان از دستت خارج میشود، دقیقه ها حاشیه ی قالی را میگیری و هی دور میخوری و هی فکر میکنی...
+مثلا مدت فکر کردنت رابطه ی مستقیمی با تعداد دورای دور حاشیه ی قالی گل قرمز توی آشپزخونه داشته باشه...

  • . زیزیگلو

سوالات خواهر کوچیکه!

سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۵۸ ق.ظ

+بابا میخوای بری کجا؟
-بیرون
+بیرونه کجا؟
-بیرونه بیرون
+کجای بیرون؟
-وسط بیرون


>بابام داشت میپیچوندش!

  • . زیزیگلو

فعلا همین دو دسته را بفرستیم...

سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۵۶ ق.ظ

بیایید علاوه بر اینکه داریم آدمهای متاهل ،همین "تازه متاهل شده ها" را که خیلی لوس و بی مزه اند، از مدار زمین خارج میکنیم و میفرستیم به سفر بی بازگشت به مریخ، آدم های "last seen recently" را هم همراهشان بفرستیم...بهتر نیست؟

  • . زیزیگلو

تله پاتی سلفی

يكشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۰۳ ق.ظ

دارم ویس درسا روگوش میدم... یه سوال همون لحظه به ذهنم میرسه.. و همون لحظه صدای خودم توی ویس میاد که دارم همون سوالو از استاد میپرسم!


+خودم با خودم تله پاتی دارم!

  • . زیزیگلو

صورتی های ترش

يكشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۴۴ ق.ظ

آن وقت ها یعنی آن قبل ها یعنی مثلا شاید سال 92 وبلاگ هایی هرشب به لیست هام ورک! من اضافه شده بود و تاهرشب قبل از خواب نمیخواندمشان نمیخوابیدم ...یکی از آن 4_5تا وبلاگ "صورتی های ترش" بود... آخرین ماجرایش این بود که پسر عمویش او را خیلی ناگهانی از بابایش خواستگاری کرده بود و مامانش خانه نبود تا هرچه توی دلش هست را بهش بگوید و دل توی دلش نبود و پسر عمویش را میمرد و دیگر قضایا... گفته بود تا فردا وبم هست و بیایید تا آدرس جدید بدهم... به دلیل دلایلی! نشد که بروم و آدرس جدید را بخواهم...آن موقع ها با گوشی قبلی ام وب میخواندم و فقط میتوانستم بخوانم و کامنت نمیشد بدهم... چندسالیست که دنبال آدرس جدید این وبلاگم! کسی میشناسدش؟ 

#بلاگفایی_بود

  • . زیزیگلو

من یه قدم اومدم...گفته بودی 10 قدم میای؟

شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۵۰ ق.ظ

ربی...ظلمت نفسی...

+صاحبمی...کم آوردم...تو جبران کن...

  • . زیزیگلو

کنار آب نشسته بودیم... همه چیزو سیل برده...

جمعه, ۷ خرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۳۵ ب.ظ

فلاسکو اورد بالا گفت: مهسا میخوری؟ گفتم نه... فک کردم چاییه

به بابام گفت میخوری؟ قهوه س. گفتم عه! منم میخوام (چون میدونست پایه ی ثابت قهوه هاشم ازین رو بهم تعارف کرده بود!)

توی یه لیوان یه بار مصرف برای بابام قهوه ریخت( بابام توی لیوان یه بار مصرف چای و نوشیدنیای داغ نمیخوره!) بعد بابام گفت بیا تو بخور گفتم نه چیزه منم تازه چایی خوردم نمیخوام ( منم دختر همون بابام و منم نمیخورم توی لیوان پلاستیکی! چرا؟ چون به محض اینکه یه ماده ی داغ واردشون میشه بلافاصله مواد سمیشون توی اون ماده ی غذایی آزاد میشه و این مواد سمی سرطان زان) حالا هی بابام به من پاسش میده هی من به اون هی رومون نمیشه بهش بگیم ما توی لیوان پلاستیکی چیز داغ نمیخوریم!

+عنوان: چقدر ناراحت شدم... شهر عزیزم...

  • . زیزیگلو