زیزیگلو

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

ای خدایی که خالق خرسی
بنده را آفریده ای مرسی!

پیام های کوتاه
  • ۲۳ مهر ۹۳ , ۱۹:۲۱
    :)

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

اگر کسی همچین پستی مینوشت خفه ش میکردم!

يكشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۰۴ ق.ظ

از اردیبهشت ماه، یعنی حدودا 3 ماه پیش؛
یه مدت وبمو بستم... بعد از اون یه مدت مینوشتم ولی منتشر نمیکردم و میذاشتمشون تو حالت پیشنویس...یه مدت ننوشتم...یه مدت کامنتامو بستم... چند بار حتی دنبال کردنا رو لغو کردم...
نشد
پشت هرکدوم از اینا بغض کردم و پشت بندش گریه... که به روم نیاوردم از چی.
دلم گرفت از اون روزی که فلانی یک سال پیش بهم گفت دیگه برام کامنت نزار...! شاید شما یه جمله اینو بخونید و رد شید...ولی من میدونم پشت این حرف چی بود و قبلش چی بود و بعدش چی شد! که امروز وقتی بعد از مدت ها شروع به نوشتن کرد، دنبال کردنشو واسه همیشه لغو کردم...
توی همین 3روز گذشته 2بار پسورد وبمو کلی عدد و حروف زدم در حالی که جوری تایپشون میکردم که نفهمم رمز چیه ولی طاقت نیاوردم و بعد از چند ساعت بازیابی رمز عبور رو زدم و باز وارد وبم شدم.
وبم دیگه جایی نبود که خیلی حرفا رو توش بنویسم... با اینکه چندباری بچه های خوابگاه و همکلاسیام گفتن آخر آدرس وبتو بهمون ندادیا... و من با خنده از سرم بازشون کردم ولی یه حسی که بهش مطمئن بودم بهم می گفت که آدرس اینجا رو دارن! این آدرس فقط یه سرچ کوچولو میخواد... فقط کافیه zizigolu رو سرچ کنن... منم هم که هرچی داشتم و دارم اسمشون زیزیگلوئه... پس فهمیدنش کار سختی که نبود هیچ، خیلیم آبکی بود!
قرار بود بی سر و صدا برم... هرکی بخواد بره، میره... اونی که به همه میفهمونه که میخواد بره منتظر یه بهانه س، که یه نفر بهش بگه بمون، و نره... ولی به پیشنهاد شباهنگ که گفت بنویس و بگو قصدتو از رفتن، نوشتم.

این چند روز خیلی دلم گرفته بود، که دیشب خواهرکوچیکه اومد منو دید درحال گریه و اونم زد زیر گریه... که نتونستم تحمل کنم و در حالی که به یخچال تکیه داده بودم صدای گریه م بلند شد و پیچید تو خونه...
الان بر خلاف چند روز و حتی چند ساعت گذشته حالم خوبه... منتهی حیف که این حال خوشم ناپایداره... میدونم روزای خوبی پیش روم نیست، بعد شاید دیگه درست نباشه نوشتن و دل خیلیا رو به درد اوردن!!
"امام علی(ع): شادی مومن در رخسار او و اندوهش در دل است" ببخشید اگه ناراحت شدین، اگر گاهی ناراحتتون کردم حلال کنید... (بعد شما مثلا اومدین و گفتین وب خودته، هرچی دلت خواست از زمین و زمان گله و شکایت کن!)
هیچوقت به اندازه الان حس نکردم کمبود یه برادر رو دارم توی زندگیم!
برمیگردم، شاید همین فردا شاید یه هفته دیگه، یا مثلا یه ماه بعد... نیاز دارم استراحت کنم... (حالا انگار وب نوشتن چیه که استراحتش چی باشه!) نمیدونم.اگر اینجا رو خوندین و اگر یادتون بود برام دعا کنید ...شاید یکم از حجم اشکام کم شد.
چه پست مزخرفی شد.


+اسم گروه هم"بلاگرین مقیم تلگرام"یا همون "ب مقیم ت" هست

چرا سانسورش کردم؟! :/


+راستی؛ خاله هم سرطان گرفت... 

  • . زیزیگلو

......

شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۱۰ ب.ظ

با من مدارا کن

بعدها...

دلت برایم تنگ خواهد شد

  • . زیزیگلو