زیزیگلو

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

ای خدایی که خالق خرسی
بنده را آفریده ای مرسی!

پیام های کوتاه
  • ۲۳ مهر ۹۳ , ۱۹:۲۱
    :)

۱۷ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

گم شدن یک چیزی! 2

دوشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۳، ۰۳:۴۹ ق.ظ

بعد سریع یک آژانس بگیری و خودت را برسانی دانشگاه...

پرنده هم پر نزند آن روز در حیاطش...

بعد یکی از پسر های دانشگاه را که تا الان ندیده بودی را از دور ببینی دارد میآید سمت تو؟بعد دستش را نگاه کنی ببینی آیا این همان است؟آیا کیف پولت در دستش است؟!

بعد ببینی فقط یه برگه ی بزرگ در دست دارد

بعدتو هم مطمئن شوی که طرف خودش نیست و برای اینکه خودت را از آن فضای دو نفره ی حال بهم زن رهایی ببخشی،گوشی ات را در بیاوری و خودت را با آن مشغول کنی

بعد همین که می آیی از کنارش بگذری و از کنارت بگذرد،یکهو صدا بزند:خانم..بعد تو با تعجب سرت را بیاوری بالا و بگویی بله!

  • . زیزیگلو

i love mohammad,i hate terrorism

يكشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۳، ۰۴:۱۵ ق.ظ

 صرفا جهت کوری چشم دشمنان

+باشد که شوم مستحق نیم نگاهی...

++شما رو به چالش توزیع عکس هایی در مورد پیامبر رحمت دعوت میکنم

کلیک

  • . زیزیگلو

آیم هپی فور تومارو!

يكشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۳، ۰۳:۴۵ ق.ظ

امروز که از دانشگاه آمدم دراز کشیدم بر روی زمین و 5 ساعت بعد بیدار شدم

از خستگی زیاد حتی پالتو و مقنعه و شالگردنم را هم درنیاورده بودم!


فردا به امید خدا آخرین امتحان...

میروم خانه :)

میگردم و میچرخم و مینوشم از این جام!


+الان یک ربع به 4 نصف شب...نه خوابم میآید،نه درسم می آید...

مثلا 8 صبح هم امتحان دارم!

  • . زیزیگلو

گم شدن یک چیزی!

جمعه, ۲۶ دی ۱۳۹۳، ۰۳:۳۱ ق.ظ

مثلا کل زندگی ات در کارت عابر بانکت باشد و تو هی فرت و فرت آن را جا بگذاری اینور و آنور و هی دیگران جایش را به تو بگویند


بعد یک روز مثل امروز تو بیایی خوابگاه و چندی بعد با تو تماس گرفته شود و بگویند که کیفت را جا گذاشته ای و تو نگاه بکنی ببینی کیفت در کنارت آرمیده و بعد بگویی کیفم؟

و بگوین هنوز نمیدانی و متوجه نشده ای مگر؟ کیف قرمزت!

و بفهمی بله منظور کیف پولت است!

که در آن کارت دانشجویی و کارت عابر بانک و عکس تمامی اعضای خانواده و هزارتا

 رسید از دستگاه خود پرداز و 2 تا 100 تومانی نو که یک سیدی بهم داد در درونش است!

و یادت بیاید صبح که با آن مرده حساب کردی پولهایت را گذاشتی در جیب مانتویت

 و در کیف پولت هیچی نیست!

اصلا شانس ندارم ینی!

حالا یک روز که در کیف پولم 1 هزاری هم نبود باید گم بشود؟! یا یک روز که من

 گوشی ام را خاموش میکنم ایرانسل باید 7 بار با من تماس بگیرد؟!

بعد خانومه بگوید سریع بیا یکی از بچه های دانشگاه به اسم آقای جعفری کیفت را پیدا کرده میخواهد تحویلت بدهد...

بعد بگوید حالا خیلی هم سریع نیایی ماشین بزندت هااا!!!


ادامه در پست بعد...

  • . زیزیگلو

بی هوشم و مدهوشم!

پنجشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۳، ۰۳:۰۶ ق.ظ

دوستم اومده میگه چه بلوز قشنگی!

میگم نوش جان!!!


یا اون روز یکی دیگه شون میگه من برم بخوابم شب بخیر

میگم خواهش میکنم!!


 انقدر که من درس میخونم و چند شبه نخوابیدم و امتحانام هر روز،هر روز،هر روز، و اوضاعم awliye...!

  • . زیزیگلو

هر کسی ارزش دوستی ندارد

چهارشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۳، ۰۲:۱۴ ق.ظ

از بعضی آدمها خیلی تعجبم میگیرد...

اینکه دوستانی دارند!

درست است! من،از کسانی که هستند که با این افراد دوستند سخت متعجب میشوم...

و تعجبم زمانی بیشتر اوج میگیرد که میگویند فلان دوستم زنگ زد یا فلانی پیام داد!

و شاخ در می آورم وقتی جلوی خودم گوشیشان زنگ میخورد و...طرف زنگ زده برای پرسیدن حالشان و احوالپرسی...!

تعجبم میگیرد که اینها برای بعضی ها مهم اند!

"این افراد در نظر من آب هم نیستند،مضر اند"


+این خط آخر اصطلاحی مربوط به خودم بود،جدی نگیرید :)


  • . زیزیگلو

قربان معرفتتاان :)

سه شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۳، ۰۴:۵۰ ق.ظ

پسرها خیلی با معرفت اند برای تقلب

تنها مشکل این است که تقلب یک طرفه اتفاق می افتد و تو فقط میتوانی به آنها برسانی،و آنها چون نخوانده اند نمیشود!

و من الان مانده ام دقیقا این معرفتشان کجایشان است؟

یعنی کجاست و به چه درد میخورد؟!

وقتی هم که از اول تا آخر جواب سوالات تستی را سر جلسه برایشان میخوانی و بعد میگویی 29؟!

29 چی میشه؟!

در میآیند میگویند: بوخودا نمیفهمم چی میگی!!!


  • . زیزیگلو

من چجوری ام؟!

دوشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۳، ۰۴:۵۶ ق.ظ

شده ام مرکز مشاوره ی هم اتاقی هایم!

می آیند و در مورد مشکلاتشان با من حرف میزنند...دردو دل میکنند!

و بعد همگی در توصیفم میگویند منطقی و آینده نگر!!! 

من:|

منطق:/

آینده:)))

+استادی داشتم در توصیفم میگفت:غیر قابل پیش بینی!

دوستانم در توصیفم:جو گیر،شیطون،زود رنج،زود قضاوت کن!

و گفته شده مهربان حتی!(البته بارها خودم را در مورد این صفتم مورد مذمت قرار دادهام)

شما من را چگونه میبینید؟!

بدون رودرواسی/رودر باسی/رودربایستی :)


++بخوانید کامنت نارمک بانو را در پست زیر

  • . زیزیگلو

منظورم واضح است!

شنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۳، ۰۴:۳۲ ق.ظ

دوستت بگوید: "خوب نیست ماهی رو با ماست بخوریم"

بعد تو بیایی یک حدیثی بگویی: اگه چیزو با چیز بخوریم؛چیز میشیم!

و منظورت این باشد: اگه خریزه رو با عسل بخوریم سنگکوب میکنیم!! 

  • . زیزیگلو

بدون واسطه دلتنگم...

شنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۳، ۰۳:۵۱ ق.ظ

 خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟

  • . زیزیگلو

چرندیاتی چند در شب قبل از اولین امتحان

پنجشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۳، ۰۳:۱۲ ق.ظ

خواهرم الان در ایستگاه قطار منتظر قطار است

قرار بوده ساعت 3 نصفه شب قطار بیاید ولی ظاهرا هنوز نیامده

امروز امتحاناتش تمام شده و میخواهد برود خانه

و من تازه فردا اولین امتحانم را باید بروم بدهم

و اینجا کسی نیست برایم پخت و پز کند

و یک شوهر هم که نداریم ببیند من درس دارم و نمیرسم غذا بپزم برود 

و از فسف فودی سر کوچه(الکی گفتم،سر کوچه یمان فسف فودی نداریم)

برایم فست فود بخرد

ولی متعصفانه (دوست دارم اینگونه بنویسم،دلم خواست) من فست فود هوووچ دوست نمیدارم و کباب را ترجیح میدهم...اما الان دلم جگر میخواهد،یا مرغ سوخاری همراه با عه این سیب زمینی سرخ شده درشتا!

سطل زباله ی سوئیت پر شده و بچه ها هیچ گونه تلاشی برای خالی شدنش و زدودن بوی گندش از خود نشان نمیدهند

رفتم در درونش پوست میوه ها را خالی کنم جا نداشت

یک شوهر هم نداریم راس ساعت 9 با غرغر بفرستیمش دم در آشغال ها را بگذارد و قبل از اینکه بیاید داخل برود از سر کوچه برایمان بستنی بخرد و ما راا خرکیف کند!!

  • . زیزیگلو

2 هفته ی دیگر میبینمت...

شنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۳، ۰۳:۴۳ ق.ظ

+یک روز در حال درس خواندن بودم،که خواهرم وارد اتاق شد به قصد قلقلک دادن من!

خب چون مورچه داشت و نقطه ضفم را میدانست!

من بدو او بدو...بعد نمیدانم یهو چه اتفاقی افتاد که من داشتم دنبال او میدویدم!

یک شلوار کشی پایش بود،به رنگ صورتی پر رنگ با توپ توپی های مشکی

اسمش را گذاشته بودم شلوار زرافه ای!

خیلی کش می آمد...

نشست روی زمین...و در حال خمیازه کشیدن...

من هم شروع کردم به گره زدن دوتا پاچه ی شلوارش!

هر کاری کرد نتوانست بلند شود :)


++یک روز دیگر هم خواب بود...

موهایش بلند بود

موهایش را از لابه لای میله های تخت رد کردم و با کش بستم و از اتاق آمدم بیرون!

هی صدایم میزد و جیغ جیغ میکرد!

شب قبلش بهش گفته بودم که انتقامم را میگیرم!!

بعد از نیم ساعت از بیدار شدنش آمد بیرون!

خیلی خنده دار شده بود قیافه اش :))


××× دلم برایش تنگ شده...

  • . زیزیگلو

نقاشی 3

جمعه, ۱۲ دی ۱۳۹۳، ۰۳:۲۵ ق.ظ

مثلا یه روز بخوای بیوشیمی بخونی...!

بعد یه نگا به جزوه ت بندازی ببینی اینو کشیدی :)

 مثلا حس نقاشیت تو ایام امتحانات عود کنه!

  • . زیزیگلو

امروزنامه و ماجرای "اصلن یادم نمی آید"

سه شنبه, ۹ دی ۱۳۹۳، ۰۴:۱۷ ق.ظ


 امتحان دادیم صب...نمیدونم چی نوشتم :)

 استاد صندلیمو گذاشته بود دقیقا روبه روی خودش

 چسبیده بود صندلیم به شوفاژ

دستم سوخت!

میگم:استاد من اینجا استرس میگیرم،دستمم سوخته!،جامو عوض کنم؟

میگه باشه...برو صندلی بغلی://

 یکم بعد صدای پیس پیس میومد...

 سرمو اوردم بالا میبینم استاده!!

 میگم :بله؟

 میگه نوشتی؟!

حالا چن خط بیشتر ننوشته بودم... :))


بعد یکی از بچه ها درومده میگه استاااااااد

برگه ی من دیگه جا نداره!!!!

 برگه ی اضاف ندارین بم بدین؟؟؟!!

ینی خواستم صندلیو از پهنا بکنم تو حلقش!


 از 1 ظهر که اومدیم خوابیدم تااااا 8 شب!

1 ظهر اومدم خوابگاه

 زنگ زدم به مامانم، میگه بت زنگ بزنم؟ میگم آره

5 دیقه بعد زنگ زد...خوابم برده بود گوشیمم سایلنت!

11 تماس بی پاسخ!!!

ساعت 3 پاشدم در حالی که تمام نیروی باقیمونده م رو جمع کرده بودم به زور گوشیو جواب دادم دوباره خوابیدم

 تو خواب داشتم چرتو پرت میگفتم پشت تلفن!!

 

رو زمین خوابم برده بود

بیدار شدم دیدم رو تختم،گوشیمم کنارم بود!

اصلا یادم نمیومد کی رفتم روی تخت....!


+ خیلی برام پیش اومده که وقتی خوابم،کاری که انجام میدم یا حرفی که میزنم وقتی بیدار میشم اصلا یادم نمیاد!

مگر اینکه بقیه بهم بگن که اینو گفتی یا این کارو کردی


شما هم اینطورین یا من فقط اینجوری ام؟!

  • . زیزیگلو

کپک خانه اش کجاست؟

يكشنبه, ۷ دی ۱۳۹۳، ۰۴:۰۵ ق.ظ

یک روز یکی از بچه های اینجا که رشته اش صنایع غذاییست باید سمنو میپخت

پدرش درامد...از حرص خوردن گرفته تا گندم هایی رشد نکردند و گندیدن و چرخ گوشتی به آن عظمت و تاول هایی که بر روی دستش نشست از هم زدن سمنو و..


حالا من مانده ام که "کپک" کار دیگری/جای دیگری/راه دیگری ندارد که صاف بیاید بنشیند روی سمنویی که ذخیره کرده بودیم برای فصل امتحانات؟!

  • . زیزیگلو

این داستان: ترس...

پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۳، ۰۲:۲۶ ق.ظ

گفته بودم که از تاریکی میترسم؟!

که از تنهایی وحشت دارم؟

که وقتی نماز میخواهم بخوانم،اگر تنها باشم نمیخوانم و از پشت سرم میترسم درحالی که چادر سر کرده ام؟

گفته بودم که بچه های خوابگاه را نمیگذارم در اتاق را کامل ببندند و به خاطر من در را نیمه باز میگذارند که نور به داخل اتاق بیاید؟

گفته بودم میمانم تا بخوابند بعد میروم چراغ ها را روشن میکنم بعد میخوابم؟

گفته بودم که سرپرست هرروز می آید و عر میزند که چرا شب ها لامپ ها روشن است و پول برق را خودتان باید بدهید و هی نق های اضافه،و بعد من بی محلی میکنم و حرف هایش را جدی نمیگیرم و باز لامپها روشن...؟

گفته بودم که سر کلاس روانشناسی وقتی بحث ترس شد و استاد گفت ترس ریشه در کودکی دارد همه به من نگاه کردند و استاد گفت از چیزی میترسی؟ و من گفتم تاریکی؟


تعریف ماجرا در پست بعد...

+نمیتونم فعلا تعریف کنم ...فردا کنفرانس دارم،تا الان که ساعت 1:20 نصف شبه،داشتم اشتباهی کنفرانس یکی از پسرای کلاسو میخوندم...ینی داغون شدم وقتی فهمیدم!


  • . زیزیگلو

یلداتون مبارک♡

دوشنبه, ۱ دی ۱۳۹۳، ۱۱:۳۲ ق.ظ

یلدا در خوابگاه!

دیشب!

حالا مثلا من نمیخواستم یلدا بگیرم...

عادمو تو عمل انجام شده میزارن!

(این جمله رو الان یکی از بچه ها استفاده کرد،

احساس کردم منم استفاده کنم خوبه!!)

  • . زیزیگلو