زیزیگلو

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

ای خدایی که خالق خرسی
بنده را آفریده ای مرسی!

پیام های کوتاه
  • ۲۳ مهر ۹۳ , ۱۹:۲۱
    :)

۳۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

کم شعور منم یا تو؟

چهارشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۳:۵۵ ق.ظ

کم شعور خیلی حرف سنگینیه...اونم واسه من

تا قبلش جواب همه رو میدادم.پسر و دختر.آمپرم زده بود بالا از دست بعضیا


+یکی به دلیل بزرگتر بودنش جوابشو ندادم،یکی به دلیل پسر بودنش،یکی به دلیل کش پیدا نکردن ماجرا،یکی به دلیل خراب نشدن خودم، یکی به دلیل اینکه کار هردومون توی یه بخشه، ولی دیگه تا آخر ترم دفتر بسیج نمیرم...

ولی حتما یه روز بهش میگم...

  • . زیزیگلو

روز نکبت

دوشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۶:۱۳ ق.ظ

یکشنبه روز نکبت=سالروز تاسیس ارتش جعلی اسراییل


قرار بود ما و برادران(!) بعد از نماز ظهر پرچم اسرائیل رو به آتش بکشیم

آقای پرچمی پرچم به دست ایستاده بودن و آقای ک با یه بطری بنزین کنار دستشون.مسئول بسیج دانشگاه که از سپاه تشریف اورده بودن، موقع آتیش زدن پرچم گفتن: "خب حالا چندتا شعار هم بدیم"، بعد همه جوووری شعار میدادن که بیشتر به ذکر گفتن شبیه بود! آروم و با ملایمت! یه تسبیح کم بود فقط! از اونجایی که جنس پارچه ی پرچم پلاستیکی بود، آتیش نمیگرفت.با هر بار بنزین ریختن،فقط همون یه نقطه مشتعل میشد!

خلاصه هی این میریخت ،هی اون نقطه به نقطه مشتعل میشد.بعد در این حین در بطری گرفت به آتیش و بطری آتیش گرفت! 

یک صدای وععععااااییی به گوش رسید،بطری در هوا چرخید و آنگاه به روی چمن ها فرود اومد! 

از اون طرفم پرچم یهو ول شد تو هوا(یعنی پرت شد در حقیقت!)همه دویدن سمت باغچه، نشسته بودن و کفشاشونو درآورده بودن و میزدن روی آتیش! مثلا آشپزمون یه لنگه کفش پاش بود،یه لنگه ش رو هم کرده بود تو دستش،زانو زده بود و میزد رو آتیش!!

بعد الان صحنه ای رو متصور بشید که خواهرا همه دور پرچم اسرائیل تجمع یافته و حلقه زده و برادرا همه تو باغچه ن!! اصن یه وضی!

بعد آخرش دوتا از آقایون رهگذر اومدن پرچم رو مشاهده کردن،و بعد یه نفرشون فرمود،عه! یه نقطه از اسرائیل آتیش نگرفته  :|

  • . زیزیگلو

رابطه ی تحصیلات و شعور تهی ست...

پنجشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۸:۵۲ ق.ظ

میگم:من حوصله م سر میره،دلم بیرون میخواد!

میگه:پاشو بریم شاهچراغ


تو کوچه های اطراف حرم توی یه بازار پرپیچ و خم راهو گم کردیم.از یه پسره که توی بازار یه چیزایی میفروخت پرسیدیم: از کدوم طرف باید بریم حرم؟ گفت: از اون طرف خانوم

وقتی رفتیم به دوستم گفتم:چقد مودب بود...گفت از اون طرف خانوم

دوستم:تازه نگاه هم نکرد...


+میزان تحصیلات هیچ ربطی به شعور آدما نداره...

آدم تحصیل کرده ی بیشعور داریم،و تحصیل نکرده ی باشعور


  • . زیزیگلو

به هر حال هواتو دارم!

سه شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۴:۰۹ ق.ظ

نمیگیرد کسی مثل نفس در سینه جایت را

چه باشی چه نباشی،دم به دم دارم هوایت را

  • . زیزیگلو

میخواست حالمو بپرسه؟!

سه شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۴:۰۳ ق.ظ

ظهر از دانشگاه اومدم و خوابیدم.مامانم زنگ میزنه،گوشیو جواب میدم.میگه سلام خانمه...(اسم یکی از همکاراش رو میگه!) میگم الو مامان...حرفشو با همکارش ادامه میده! میگم الو مامان منم!! میگه تو کی هستی؟ میگم منم مامان! من!! 

میگه: عه! تویی؟! میخواستم به همکارم زنگ بزنم مثل اینکه اشتباه گرفتم

صدام خش خشی بود، از شدت خواب نمیتونستم جواب بدم.میگه خوابی؟ میگم آره خیلی خیلی خوابم! خودم بعدن بهت زنگ میزنم.میگه باشه کاریت نداشتم فقط میخواستم حالتو بپرسم!

من :|

  • . زیزیگلو

یمن..

دوشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۴:۰۶ ق.ظ

استاد داشت 13 سال نخست وزیری هویدا رو توضیح میداد...


دوستم سرشو اورد نزدیک و در گوشم گفت: اخبارو پیگیری میکنی؟

-تا حدودی،چطور؟

+میبینی چه بلایی داره سر یمن میاد؟

-شنیدم بمباشون حاوی مواد رادیو اکتیوه...

+تلویزیون نشون داد بچه ی دو ماهه رو از زیر آوار کشیدن بیرون

-کثافتا...

دستمو گرفتم جلو صورتمو سرمو انداختم پایین...


+مثلا این روزها با این اوضاع و احوال یمن...به فکرت بخوره " خروج یمانی"

+من دل دیدنشو نداشتم،توصیه میکنم نبینید...اینجا

  • . زیزیگلو

پلاستیک نونی!

دوشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۳:۱۰ ق.ظ

نونا توی پلاستیک بودن تو یخچال، رب یکی از بچه ها ریخته بود روش.رفتم شستمش و آویزونش کردم رو طناب.اومدم برش دارم نبود...!

اینو جاش آویزن کردم رو طناب!!

  • . زیزیگلو

ناگهانی اند...

چهارشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۵:۳۰ ق.ظ

از زلزله و عشق خبر کس ندهد

آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای

  • . زیزیگلو

اصن فکر نمیکردم سرو کارم با این بیفته!

چهارشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۴:۱۷ ق.ظ

ترم پیش یه شیطنتی کردم، توی وب ننوشتم در موردش!

حالا طبق اصرار دوستان شدم یکی از 7 نفر عضو اصلی انجمن تغذیه و باید ببریم مدارک تحویل بدیم به یکی از اساتید پژوهش

بعد الان من برم مدارکمو بدم گندش در میاد!!

دیشب با بچه ها نشسته بودیم به همین موضوع میخندیدیم! گفتن حالا کمه کمش با یه تشت لباس کثیف میاد دم کلاست میگه بشور اینا رو!

+بیخیال ماجرا! فقط اینکه من استرس گرفتم!! 

  • . زیزیگلو

به مناسبت روز استاد

چهارشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۴:۱۲ ق.ظ

رفتم سر صف شعر خوندم! تو دانشگاه! به یاد دوران کودکی!

در مورد روز استاد بود...همه هم همکاری کردن!! خوش گذشت!

اون استاد کچله خیلی خندید!


+استاد اومده میگه: دیدی گفتی بیا بهت قول دادم میام...ببین،حالا اومدم!

+دوست داشتم پیش مامان و بابام باشم و بهشون تبریک بگم...

+دیشب تا دیر وقت داشتیم شعر میخوندیم! حالا خواننده من بودما...ولی همه یکی یه دور با لحن و صدای خودشون تمرینش کردن!

  • . زیزیگلو

.blogfa.com. .......

چهارشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۳:۵۷ ق.ظ

چقدرررر دلم برای خل بازیای بعضیا تنگ شده بود! چقدررر منتظر بودم تا دوباره بنویسه و چقدررر هی یواشکی میخوندم!

امشب کلی خندیدم از خوندن نظراتش! فقط حیف که نمیشه نظر بزارم! توافقی از هم جدا شدیم! الکی مثلا! :)))  چندباری هم دعوامون شد! 

  • . زیزیگلو

مغازه ی پسر دانشجو

دوشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۳:۵۳ ق.ظ

میگه جهرمی بودی؟ میگم نه! میگه لهجه ت شبیه جهرمیاس! یا شایدم چون من دیروز جهرم بودم اینطوری فکر میکنم! 

+کلن میخواست بگه من جهرم بودم!!


میگه وسایلت سنگین نیست؟

میگم نه!

+خیلی سنگین بود! مردم تا اوردمشون خوابگاه! حالا سنگینم نباشه...اگه مرررردی بیا کمک!


+میگن لهجه م با همشون فرق میکنه...من اصن "اووووو" نمیگم :|

تازه من معتقدم لهجه ندارم، ولی اونا معتقدن که آخر حرفامو میکشم :|


+مغازه ی پسر دانشجو: پسره یکی از دانشجوهای دانشگامونه و توی یه مغازه نزدیکیای خوابگاه کار میکنه.بچه خوبیه. اسمشو گذاشتم پسر دانشجو، از ترم پیش بچه ها به این اسم صداش میزنن.چند وقت پیش کشف شد اسمش امیده.هر بارم حال جوجه مونو میپرسه.از این جعبه گرفتیم واسه جوجه

  • . زیزیگلو

خروس بی محل

شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۴:۳۸ ق.ظ

خونه ی دوستمم.پاشدم رفتم دستشویی،همین که لامپو روشن کردم خروسشون شروع کرد به خوندن!
همه فهمیدن من رفتم دستشویی!

+ اومدم از بغل رد شم دیدم اومد سمتم، محل نذاشتم و یواش یواش اومدم بیام داخل، دوید خودشو انداخت رو پام! فک کنم خره، تا خروس!

  • . زیزیگلو

من زندانی ام!

شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۲:۴۰ ق.ظ

دیدم تنهایی دیگه خیلی داره بهم فشار میاره و یکم دیگه اگه بمونم تو خوابگاه خل میشم، با یکی از بچه ها که نامزدش فسایی هماهنگ کردم بریم فسا، منم برم خونه ی یکی از دوستای فسایی

تو راه در کیفمو باز کردم دیدم کیف پولم باهام نیست!دوستم حساب کرد

آزمون و مصاحبه ی بسیج رو هم هماهنگ کردیم فسا دادم.

به دوستم میگم میخوام برم خوابگاه...6 تومن بده! میگه یادته چقد گفتم باید بیای خونمون و میگفتی نه! حالا پول بهت نمیدم ببینم چجوری میخوای بری!

خلاصه اینکه بهم پول نمیده و من تا یکشنبه صبح که میخواد بره دانشگاه، زندانیشم!

فعلا خونه ی سادات مهمونم :)


+قلم بانو جان، کیفمو عوض کردم! کارتم توی اون یکی کیفم بود! وگرنه حرفت یادمه!

  • . زیزیگلو

مثل زنده شدن یه حس قدیمی...

پنجشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۵:۰۸ ق.ظ


وقتی تنهایی و دلت گرفته و میخوای بری بیرون و نگا به ساعت میکنی و میبینی 3 دقیقه ی دیگه در خوابگاه بسته میشه و غم دنیا میشینه تو دلت...باید خودتو سرگرم کنی


پنجره ها رو باز کنی 

وآهنگ رو پلی کنی

و مشغول ظرف شستن بشی که غرق بشی تو افکارت

بعد آروم آروم با آهنگ بخونی و یه جاهاییش که دلت پره رو بلند...

لهراسبی رو اول از همه گوش میدی،میدونی راس میگه!

آهنگای بعدی خودشون به ترتیب پلی میشن، حامد زمانی،enrique, adele, مرتضی میخونه: دل بازم بی قراره...و میخونه دل بازم پر زده واسه عطر نفس هات...

بعد بخونی با شهریار ابراهیمی " من احساسی ام درک من مشکله..."

و بعد مشغول غذا پختن بشی...

به هیچی فکر نکنی ولی ته دلت غمگین باشی...

من این حس رو یکم شدید تر ماه رمضون 92 تجربه کردم...

  • . زیزیگلو

من خوبم...

چهارشنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۵:۴۱ ق.ظ

نمیدونم چی،

ولی یه چیزی که حالمو خوب کنه...


+تو این موقعیت،همه رفته باشن و تنها هم باشی...

  • . زیزیگلو

جشن بیان

چهارشنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۲:۵۹ ق.ظ

بیام ما رو دعوت نموده توی جشن اختتامیه ی بیان شرکت کنیم

به وبلاگ های برتر هم تخفیف ویژه داده بابت بلیط (5000 تومن!) که از این 100 نفر تا الان 19 نفر شرکت کردن...کیا بودن؟!

منم دلم میخواد بیام...کیا میرن؟!


+شنبه_سالن همایش های برج میلاد

  • . زیزیگلو

واسه مصاحبه چه چیزایی می پرسن؟

سه شنبه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۴:۰۹ ق.ظ

کمک میخوام!

هرررچی که فکر میکنید واسه مصاحبه به درد میخوره بهم بگید.هرررچی

از سیاست و مذهبی و ...

انواع نمازا،انواع رویداد های سیاسی روز،اسم وزرا،وظیفه ی قوه ها و رهبر و ...


+مصاحبه ی بسیجه!

مصاحبه کننده من نیستم،مصاحبه شونده م!


  • . زیزیگلو

کنار کشیدن گاهی خوب است

دوشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۴:۰۱ ق.ظ

شده یک روزهایی تصمیم بگیری تمام دنیا یک طرف،تو هم یک طرف؟

دلت میخواهد برای مدتی در لاک خودت فرو بروی و نه کسی تورا ببیند و نه تو کسی را.بنشینی با خودت خلوت کنی، دلیل پیشامدهایی را که برایت اتفاق می افتد را شناسایی کنی،هی با خودت کلنجار بروی که چرا نمیشود؟ هی دلیل هیچ چیزی را نفهمی.هی حالت دگرگون شود و بی تاب شوی...هی تنها شوی، هی تنها شدن و تنها بودن و تنها ماندن را ترجیح بدهی...هی از تنهایی بترسی ولی ترجیحش بدهی.هی از پذیرفته نشدن فرار کنی...


+با محبت

دیشب آشوب دلم الکی نبود...


  • . زیزیگلو

نیکی

يكشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۹:۵۹ ق.ظ

دیروز با 6م اوندین دانشگاه.هردومون صبحونه نخورده بودیم.رفتم دوتا کیک خریدم،هم واسه خودم هم واسه ی اون.

امروز از خواب دیر بیدار شدیم و نرسیدیم صبحونه بخوریم.دانشگاه که رسیدم در کیفمو باز کردم که کیف پولمو در بیارم و برم کیک بخرم...کیف پولم نبود

هنین که دید پول همرام نیست گفت تو هم صبحونه نخوردی؟! برم کیک بخرم، یه کیک بهت بدهکارم!


+تو نیکی می کن و در دجله انداز/ که ایزد در بیابانت دهد باز

  • . زیزیگلو