زیزیگلو

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

ای خدایی که خالق خرسی
بنده را آفریده ای مرسی!

پیام های کوتاه
  • ۲۳ مهر ۹۳ , ۱۹:۲۱
    :)

۱۶ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

ما خیلی مستضعفیم!

چهارشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۳، ۰۳:۱۱ ب.ظ

دوستم میگوید ما خیلی مستضعف هستیم...!

میگویم خب چرا؟

میگوید برای این:


خب چیدن وسایل روی جعبه خیلی هم با کلاس است!

و ما اصولا استفاده کنندگان از جعبه های بی مصرفیم!


و باز هم میفرماید که ما خیلی مستضعفیم...

من:باز چرا؟!

اون:چون ما حتی جعبه ی دستمال کاغذیمونو دور ننداختیم! :)))


ما خیلی قانعیم اصن!

هوووچ اصراف نمیکنیم که اصراف کاران برادران شیطانند و جایگاه شیطان در آتش جهنم است!!


این هم از قفسه ی کتابامون:

ما از استضعاف پتو انداختیم زیر پامون!

خدایا شکرت:*


  • . زیزیگلو

کلاس زبان و ماجرای آقای بوق

شنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ۱۱:۴۵ ق.ظ

کلاس زبان:


استاد:آقای بوق این 4تا خط رو بخونید...با معنی


خط اولو خوند معنی کرد،دوم و سوم رو هم همینطور

رسید خط چهارم،به انگلیسی خوندش...گفت:معنی اینو دیگه ننوشتم!!


:))))


+به اینترنت دست یاقتم...!!

++کامنتاتونو جواب دادم...


zizigolu ذوق زده در سایت دانشگاه!!

  • . زیزیگلو

عنوان"..."باشد بهتر است

جمعه, ۲۵ مهر ۱۳۹۳، ۰۲:۲۶ ق.ظ
بى قرار توأم و در دل تنگم گله هاست
آه بى تاب شدن عادت کم حوصله هاست

+خودمم نمىدونم چمه...
کى بشه محرم بىاد
که برگردم...

++ىاد نکن کسى رو که خىلى وقته ىادت نکرده ولى هرشب خاموش ىادشى...

+++ىه زمانى ىه بابابزرگ داشتىم...
  • . زیزیگلو

امشب همه دپ بودن

جمعه, ۲۵ مهر ۱۳۹۳، ۰۱:۳۳ ق.ظ
نشستىم تو اتاق چراغارو خاموش کردىم روضه امام حسىن على فانى گوش دادىم،گرىه کردىم...
رفتىم نت با گوشى ىکى از بچه ها جملات غمگىن مىخوندىم...
بعضىاشون خىلى خنده دار بودن!
زدىم تو فازجوک خوندن!
الان خنده بچه ها بندنمىاد!!
+خداىا اىن شادىا رو از ما نگىر
  • . زیزیگلو

لعنت به دورى

پنجشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۳، ۰۸:۱۳ ب.ظ
استادگفت شنىدم شهرتون زلزله اومده،خبر دارى از خونواده ت?
من:کى زلزله اومده?
استاد:دىشب
زنگ زدم خونه چن بار,کسى برنداشت
زنگ زدم خواهرم گفتم از مامان بابا خبردارى?گفت نه منم زنگىدم برنداشتن
زنگىدم گوشىاشون برداشتن

+و من ماندم و اشکهایى که تمامى نداشت...
  • . زیزیگلو

:)

چهارشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ۰۷:۲۱ ب.ظ
از وقتى اومدم خوابگاه،ىکى از هىجان انگىزترىن کاراىى که انجام دادىم خالى کردن سطل دستشوىى بوده!!
هنوز دلم از شدت خنده درد مىکنه!

+پست شاد مىذارم، کامنت بعضىا: ":)"
پست غمگىن مىذارم،کامنت بعضىا: ":)"
شرطى شدن بعضىا!!!

+قابل توجه جناب "س"!!
آدم شاد مىشه!
:)))
  • . زیزیگلو

zizi chef

چهارشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ۰۳:۵۰ ق.ظ
چه لذتى داشت درست کردن اولىن برنج و خورشت،تنهاىى...
اونم چى?خورشت بدون گوشت،برنج شفته!
به دوستم مىگم بىابخور ببىن چطور شده،تروخدا ىکم بخور!
مىگه نه،بوخودا بوخودا نمىخوام!

مىترسىد!
آخرنخورد!

+دىشب،امروز ظهرو امشب ازش خوردم
++خورش/خورشت بادمجون بدون گوشت!
  • . زیزیگلو

حالم خوش نىست

سه شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۳، ۱۲:۱۳ ب.ظ
دلم تنگ است،از همان دلتنگى هاىى که هى چشمهاىت اشکى است،که فقط ىک جرقه مىخواهى براى جارى شدن سىل اشکهاىت...
که دىروز فهمىدم عصر روز عىد غدىر خواه ناخواه دلت مىگىرد...
سنگىنى غم محرم هم بر دلم!
چه چىزها گفتى حافظ...
خوشا شىرازو...
من که هىچ خوش نىستم
  • . زیزیگلو

ترس

سه شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۳، ۱۲:۳۹ ق.ظ
اىن ترس از تارىکى خىلى چىز بدىه
دىشب بجز من و دوستم که سىده هىشکى تو سوئىتمون نبود.
اون رفت خوابىد تو اتاق بغلى،منم تا صب ساعت 5موندم بىدار،هوا که روشن شد گرفتم خوابىدم

+امشب ىکى از بچه هاى سوئىت بغلى رو دزدىدم بىاد بخوابه پىشم...
  • . زیزیگلو

تفسىر بعضىا...!

دوشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۳، ۰۲:۰۰ ب.ظ
سرکلاس تفسىر قرآن،استاد داشت تفسىر سوره توحىدو مىگفت
ىکم حرف زد بعدگفت سوره توحىدو کى بلده بخونه?
ىکى از پسرا پاشد گفت:
بسم الله الرحمن الرحىم
انا اعطىناک الکوثر!!
:)))
کلاس رفت رو هوا!

+اولىن باره دارم پست پىامکى مىذارم...
چجورى ازم پول کم مىشه?!
  • . زیزیگلو

عىد غدىر,سعىد است!

دوشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۳، ۰۲:۰۳ ق.ظ
تو سوئىت ما ىکى از بچه ها سىده!
شانس فردا هم تولدشه هم روز عىد!
عىدى رو ک مىگىرم,کادو هم باس بدم?!
همه رفتن شهراشون...فردا خودمو خودش تنهاىىم...!
  • . زیزیگلو

تغذیه

دوشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۳، ۰۲:۲۱ ب.ظ
خوابگاه بودم، مامانم زنگ زده حال و احوال پرسی و این حرفا
میگه دیشب دختر یکی از همکارام که رشته ش تغذیه بود عقد کرد...
من: چن سالش بود؟
مامان:تازه درسش تموم شده بود، با یه دکتره عقد کرد
من:خوشبحالش!
مامانم:خوشبحالش که عقد کرده؟!  O_o
من:نه!!! که درسش تموم شده!!  (الکی!!) 
 :))))
  • . زیزیگلو

صدای جویدن می آید

پنجشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۳، ۱۰:۳۴ ق.ظ

دیشب با صدای یه چیزی از خواب پریدم...

صدای جویدن میومد

یه موش زیر تخت دوستم بود!

با تاپ شلوارک پریدم بیرون

رفتم خبر بدم به مسئول خوابگاه کلی پله رو رفتم پایین(3 طبقه رو، آسانسورمونم خرابه!)،

خواب بود...

(مسئول خوابگاه خانومه!)

3طبقه اومدم بالا...زیر تخت دوستمو میپاییدم...حالا همه خواب...

دراز کشیدم رو تخت...صدا از زیر تخت خودم میومد!!!

نشستم رو تختم، چراغ قوه ی گوشیو روشن کردم ...کمین کردم تا بیاد بیرون...

صداش میودم...داشت میجوید...!

بعد از یکی دو ساعت به همون حالت موندن...یهو از توی جعبه ی زیر تختم پرید بیرون!

کرمی رنگ بود...

1 دقیقه هم پلک رو هم نذاشتم...همین که دیدمش خوابیدم...ولش کردم به حال و هال خودش!!!



+دانشگاهم...

چشمام باز نمیشه!


  • . زیزیگلو

دختر خاله ای که ما داریم!

چهارشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۳، ۰۲:۳۲ ب.ظ

دختر خاله م  صب زنگ زده به گوشیم میگه کجایی؟

میگم خونه!

میگه مگه نرفتی شیراز؟

میگم نه امروز وسایلو جمع میکنم که برم

میگم تو کجایی؟

میگه اصفهانم، سر کلاس!


بعدش یه کلی دوباره حرف زدیم...

میگه خب دیگه من برم الان استادمون عصبانی میشه!!!

میگم  مگه استاد سر کلاسه؟!!!؟؟!  O_o

میگه آره!!


+ نمیدونم چی بگم!


  • . زیزیگلو

من،یک عدد خانم معلم!

چهارشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۳، ۰۱:۳۹ ب.ظ

مامان دیشب گفت من فردا کار دارم نمیتونم برم مدرسه،میتونی جام بری شاگردامو درس بدی؟!

من از خدا خواسته اولش کلی ناز کردم که خیر مامی! من خودم کلی کار دارم،

باید وسایلمو جمع کنم برم شیراز! مامی تا 6 ماه دیگه منو نمیبینی...کلی ازین حرفا...!!

آدم باید سیاست داشته باشه!!!


ولی تو ذهنم کلی برنامه ریزی کردم که وقتی رفتم اونجا نیم ساعت آخر، شاگردامو(!)

بفرستم برن تو حیاط صفا سیتی و  سرکلاس تا میتونن حرف بزنن، شلوغ کنن،جیغ جیغ کنن...!

تازه دیشبم یه چادر دانشجویی خریدم(کلی مامان غرغرکرد که تو که چادر داری واسه چیته دیگه؟ منم گفتم نه این مدلشو ندارم!)

دیگه یه کلاسورم گرفتم گفتم این چادر کلاسور خیلی بم میاد شبیه خانم معلما میشم همینجوری 

شیک و مجلسی پا میشم میرم سر کلاسم!


صب بیدار شدم مامانم رفته بود مدرسه! خیالات و تخیلاتم (همون خیالاته!بازی با کلماته!) بر باد رفت...


:(

  • . زیزیگلو

هه!فک کرده دکتره!

چهارشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۳، ۰۱:۳۷ ب.ظ

+رفتم دارو خونه یه خانومه اون پشته...

میگم اینو دارین؟ ابروهاشو میبره بالا نگا به سقف میکنه که ینی نه!

میگم اینو چی؟!

با ناز و پشت چشم نازک کردن سرشو میاره پایین که ینی آره!

میگم اینو چی؟ با دست به قفسه ها اشاره میکنه درحالی که اصلا هم نگام نمیکنه!


خو لالی؟!  د بنال خو!

دکتر انقد خودشو نمیگیره که این انقد واسم قیافه میاد...

من خودم کسی نیست نازمو بکشه حوصله ناز کشیدن تورو دارم؟!

برو کنار باو! بذا باد بیاد...!


با اعصاب مردم بازی میکنن...

+هیچی بش نگفتم...پشت چشمی واسش نازک کردم رفتم بیرون!ایش!


(zizigolu اعصاب مصاب ندار،زیر نور خورشید)

  • . زیزیگلو