زیزیگلو

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

ای خدایی که خالق خرسی
بنده را آفریده ای مرسی!

پیام های کوتاه
  • ۲۳ مهر ۹۳ , ۱۹:۲۱
    :)

هایپر

دوشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۴۹ ق.ظ

ترم دو بودیم. چون اونموقع خیابونا رو بلد نبودم الان یادم نمیاد کدوم خیابون. با دوست شیرازیم و یکی از بچه های خوابگاه سه نفری رفته بودیم خرید. عموی دوست شیرازیم زنگ زد و پرسید که کجایین. دوستم گفت: عموم و زن عموم میخوان برن هایپر میگن بیایم دنبالتون؟ میاین؟ و ما هم از خدا خواسته پذیرفتیم و گفتیم میایم!
بماند که دوتا پلیس اونروز بهمون تیکه انداختن :| یه ماشینه مزاحممون شد ما رفتیم اونور خیابون که به پلیسا اطلاع بدیم پلیسا ازونا جلف تر :| تف تو احساس امنیت.
اومدن. اولین بار بود میرفتم هایپر شیراز. یادمه وارد که شدیم میخواستیم بریم طبقه ی بالا. من رفتم روی پله برقی بعد جمع نظرشون عوض شد که نه همین طبقه ی اولو نگاه میکنیم اول کاری. من از روی پله برقیه (ببخشید که گاهی مجبورم گند بزنم توی ادبیات فارسی! کیبوردم کسره نداره :دی) در حال بالا رفتن، پله ها رو در جهت پایین اومدن رد میکردم و سرعت پایین اومدن من و بالا رفتن پله یکی بود و عملا جایگاهم هیچ تغییری نمیکرد! یه لحظه به همراهام نگاه کردم و... پکیده بودن :|
خلاصه گفتیم ول کن باو میریم بالا بعد راه برگشتو پیدا میکنم میام پیششون.
و راه برگشتو نیافتم!!
شارژم تموم شده بود، نمیتونستم زنگ بزنم و راه خروج هم ناپیدا!
ده دقیقه بعد یکیشون اومد دنبالم!
یعنی رفته بودم منتظر نشسته بودم روی صندلیای روبه روی همون پله برقیه که ازش بالا اومده بودم که وقتی میان بالا واسه پیدا کردنم منو ببینن :|

+یعنی الان به اونوقتای خودم فکر میکنم شدیدا به سال بوقی بودنم پی میبرم. بعد خودمو مقایسه میکنم با سال بوقیای الان که یکیشون در حالی که ترم یک بود سر جلسه ی تمام امتحاناتش بدون هیچ هراسی هندزفری میبرد :|
بعد من هنوز که هنوزه از تقلب کردن میترسم. و البته به دلایلی هم تقلب نمیکنم!!

+چرا یاد این خاطره افتادم؟ قرار بود امروز همون جمع سه نفرمون بریم هایپر. 7صبح پاشیم آماده شیم که کلی وقت داشته باشیم. بعد نمیگم من 1 پاشدم و دوستم 3!!

  • . زیزیگلو

نظرات  (۷)

هایپر و اون پلیسا و اینا رو بیخیال
آخه آدم ساعت 4:49 پست میذاره؟
:)))
پاسخ:
خوابم نمیبرد!
یعنی عالی بوده همه چیز ها! راه برگشت رو پیدا نکردی؟!!!  
شما چه با ادبین! سال بوقی! 
ما میگفتیم ترمکی تو جمعی هم که خودمونی بود یه چیز دیگه که نمیشه گفت:)
پاسخ:
بوگو ما از خودتونیم!
:)))))
الکی صبح زود نرین!!! اکثر مغازه‌هاش صبح تعطیله!! این همه راه میکنی میری واسه هیچی!!! :/
پاسخ:
ما تا آماده شیم میشه 11 :|

  • محمود بنائی
  • چقدر این زود گذشتن زمان دل آدمو تنگ میکنه!  یک موقع منتظر نتایج کنکور،  یک موقع ترم بوقی،  یک موقع ترم بالایی،  یک موقع فارغ التحصیلی... 
    کاش قدر لحظه ها را بدونیم،  کاش با بهترینا سربشه،  کاش انقدر فاصله نمی افتاد... 
    پاسخ:
    واقعااا.. اصلا هنوز باورم نمیشه که سه سال گذشت!
    :)))))
    پاسخ:
    :دی
    کسره نذار. ما قول میدیم بفهمیم :))

    + دارم تصور میکنم یه نفرو روی پله برقی با اون حال :))

    پاسخ:
    خواستم روشنتون کنم!
    +شنیدن کی بود مانند دیدن!🙈
  • پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  • وااای خداااا منم اینقد از این سوتیا دادم، ترم یک بودم خب :)
    این قرارهای دوستانه هم خیلی باحالن :)))
    پاسخ:
    این دور همی و قرارای دوستانه عالی ان... در تدارک یه دور همی هم هستیم این روزا!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی