زیزیگلو

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...

ای خدایی که خالق خرسی
بنده را آفریده ای مرسی!

پیام های کوتاه
  • ۲۳ مهر ۹۳ , ۱۹:۲۱
    :)

ماجرای یک خواستگاری غیر معمولی

چهارشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۱۸ ب.ظ

وسایلمو گذاشتم توی ترمینال... پیش یه پیرمرده که توی امانت داری بود... رفتیم خرید با بچه ها... بعد با کلی وسایل و خرت و پرت و سوغاتی رفتم ترمینال... از خستگی نشستم روی صندلی توی امانت داری... پیرمرده پرسید حالت خوبه؟ گفتم خوبم...خسته م... گفت از بس که تو خیابون چرخیدین!

یکم نشستم خستگیم دربیاد و مجبورانه به سوالای گاه و بیگاه پیرمرده جواب میدادم.
پاشدم چمدون و کوله و قاب عکسی که دانشگاه جهت تقدیر بهم داده بود و کلی به پیرمرده تاکید و خاطر نشان کرده بودم که مواظب باش نشکنه و کوله م و اون همه وسیله و سوغاتی رو برداشتم و رفتم سمت اتوبوس.
توی بلیطم 3 جایگاه زده بود 5و6و7... یکی ازین جایگاه ها باید سوار میشدم از 7 پرسیدم، گفت برو 6، از 6 پرسیدم؛ گفت برو 5... هنوز به 5 نرسیده بودم که راننده با گویش دزفولی پرسید: کجا میری؟ و من با گویش دزفولی جواب دادم: دزفول!
همیشه موقع سوار شدن به اتوبوس با شنیدن اولین دزفولی حرف زدنا کلی ذوق زده و خرکیف میشم!اولین کسی بودم که سوار اتوبوس شدم به واقع! تا یه ربع بعدش که بقیه اومدن...و راننده فقط به من اجازه داده سوار شم،تا دقیقا سر ساعت که بقیه اومدن.
(تو پست قبل و قبلیا اشاره داشتم به اینکه معمولا اگه کنار کسی بشینم و هم صحبت بشم و خوشم بیاد و خوشش بیاد شماره ی همو میگیریم! خب این کمک شایانی به من کرد! توی یکی از سفرهای گذشته دوتا دختر که دوست بودن و همو میشناختن(ولی نه همکلاسی بودن و نه هم رشته ای، فقط هم شهری بودن) با من همسفر شدن و من باهاشون دوست شدم و شماره یکیشون که پیشم نشسته بود رو گرفتم و تازه توی اون سفر واسه اون یکیشون آهنگ کردی "برزان محمودی" رو فرستادم و بهش گفتم تو که ایلامی هستی و خودتم میگی کردی (کرد هستی!) اینو برام معنی کن ...که خیلی دوسش دارم و مدتیه درگیر این زبان و این آهنگم!)
اون شب توی اتوبوس با یه دختره دوست شدم که نامزد کرده بود و یه هفته بعدش اومده بود دانشگاه(اشاره به یکی دو پست قبل) همون که یه هفته بعدش نامزدی برادرش بود! که زن داداشش که بهش میگفت "دختره" شبیه من بود مخصوصا خنده هاش! با پسر عمه ش ازدواج کرده بود و میگفت انقدر این پسر عمه ش خودشو میگرفته و کلاس میذاشته و فلان و بهمان که فک نمیکردم یه روزی بشه شوهر خودم! داشت عکسای نامزدیشو(نه عقد ها...نامزدی!) نشونم میداد که مراسم گرفتن و جشن و ...بیا و ببین! و چقدر هم خوشگل شده بود!
دیدم یهو دختره جمع شد توی صندلی و رفت پایین! میگم چیه چرا اینجوری شدی؟! و اشاره کرد به پشت سرش...که دیدم بله اون آقا پسری که پشت سر ماس و مامانش هم کنارش نشسته عین عصا قورت داده ها نشسته(دبیر زبان کلاس دوم دبیرستانمون به بچه های کلاسمون گفت عصا قورت داده...که من نتونستم جلوی خندمو بگیرم و یهو زدم زیر خنده!) و خلاصه داشت صفحه ی گوشی رو دید میزد!
دختره اهواز پیاده شد و یکم بعد از اینکه رفت گوشیمو برداشتم و چون نت خوب بود وارد اینستاگرام شدم (هرجا میرسیدیم و نت Hمیشد به بغلی اشاره میکردم که نت اچه! فعلا هیچی نگو بریم نت گردی :| از بیکاری توی اتوبوسه دیگه...) خلاصه بغلی هم که نبود و منم تنها... یهو یه صدایی بلند گفت: خانوم اینستاگرام میگیره؟! من که گیج و ویج و خوابالو بودم و نمیدونستم من کی و کجام... یکم به خودم اومدم و فهمیدم همین آقای پشت سری از من سوال پرسیده و منم با یه "بله" جوابش دادم و درحالی که یه دستم به گوشی و یه دستم روی قلبم بود و داشتم فکر میکردم که این صفحه ی گوشی من و تمام عکسایی که لایک کرده م رو هم دیده؟! محتاطانه تر به بررسی اینستاگرام پرداختم!
یکم گذشت و باز یه صدایی اومد که من نشنیدم چی گفت! گفتم چی؟ دیدم گوشیشو اورده بالای سرم و میگه پیجتو واسم اینجا بنویس و اصرار داشت گوشیشو بده دستم! منم با قیافه ای مچاله عرض کردم: نخیر پیجم قفله و رومو برگردوندم با حالتی که سرمو تکیه دادم به دستم در حالی که با آرنجم خودمو به پنجره ی سمت چپم تکیه داده بودم...
خلاصه این گذشت و موقع پیاده شدن فرا رسید و منم کوله و بار و بندیلم و جمع کردم و همین که اومدم وسایلمو از اون بالا بردارم (اسمش نمیدونم چیه! ولی یه طبقه هست بالای اتوبوس...اونو میگم) دیدم نیستن! نبودناااا....جدی جدی نبودن! به راننده گفتم و اونم گفت بازم نگا کن...هردو با هم نگا کردیم و نبودن...! دختره که صندلی جلوییم بود همون بود که دفعه ی پیش آهنگ کردی واسش قرستاده بودم و پشت سرمم اون پسره... این دوتا قبل از من پیاده شدن و وسایلشونو از بالا برداشتن و احتمال دادم که دسایلم باید قاطی وسایل یکیشون شده باشه و به راننده گفتم... راننده هم گفت که کاش لااقل یکی ازینا برداشته باشن... نه کسی دیگه!
ازینور زنگ بزن ترمینال شیراز از اونور ترمینال دزفول از این طرفهم به راننده! خب ترمینال که نتونست کاری کنه و گفت نمیشه که ما زنگ بزنیم بگیم ببخشید شما اشتباهی یه وسیله اضافه برنداشتین؟! راننده هم گفت حالا فردا صبح بهم زنگ بزنم من شمارشونو از تو دفتر توی ترمینال در میارم بهت میدم! پارتی! و خب خودم بازم پیگیر شدم و به اون دختره که ایلامی بود و سفرهای قبل باهام همسفر شده بود شماره ی دختره ی صندلی جلویی رو خواستم که اتفاقا اسمش هم یادم نمیومد و بعدا فهمیدم دختره ی صندلی جلویی اسمش پگاهه! و اون دختره که شمارشو داشتم تمام شماره های گوشیش پاک شده و شماره ی پگاه رو هم نداشت و با یه دردسری شماره ی پگاه رو از توی اینستاگرام ازش گرفته بود!

و من پیام دادم که پگاه!!! اشتباهی وسایلم با وسایل تو قاطی پاتی نشده؟ و شرح و تفسیر ماجرایی که برام اتفاق افتاده بود!
(حالا این وسایل شامل خرید های عید و سوغاتیای خوردنی و غیر خوردنی برای خانواده بود!) اونم گفت که عه مال تو بودن!؟ و اتفاقا دنبال صاحبشون میگشتم و خدارو شکر که توعی و میخواستم فردا صبح به راننده بگم و این دو روزه عروسی داشتیم و پیگیر نشدم و این صحبتا!... خلاصه اینکه بعد از یک هفته امروز یه شماره ناشناس بهم زنگ زد و من از خواب بیدار شدم و جواب ندادم و پیام داد که پگاهم و باز زنگ زد و خب دیگه من برداشتم و با صدای خش خشی الکی خودمو هیجان زده! نشون دادم که یعنی یعنی خواب نبودم و بیدار بود و وای چقدر من خوشحالم که بهم زنگ زدی و اینا! آدرس گرفت و گفت الان به پست تحویل دادم و تا شنبه به دستت میرسه!

+به مامانم میگفتم به پسره شک دارم! مامانمم میگفت نه بابا آخه وسایل تو به چه درد اون میخوره؟! منم گفت از روی لجبازی که میتونسته برشون داره! میگفت لجبازی واسه چی؟! منم با خنده ماجراشو واسش تعریف کردم!
+همچنان منتظرم!
+عنوان رو هم الکی نوشتم که متنو بخونید! دستم خسته شد که نوشتم خب :)))
+ یک هفته س هی یکم از متنو مینویسم...هی دل و دستم به نوشتن نمیرفت هی ولش میکردم! به دلیل اینکه این متن روی دستم مونده بود پست جدید نمیتونستم بزارم!

  • . زیزیگلو

نظرات  (۱۹)

  • آبجی خانوم
  • دقت کردی امرز چقدر بی مزه شدی زی زی جان
    اون از صحنه جنایی اینستا اینم از تیتر سر کاری
    :/
    پاسخ:
    :))
    حوصله سر میره... در جریانی که!!
    در مورد عنوان، عارضم به حضورت که به روح اعتقاد نداری به واقع!!!
    پاسخ:
    عمه هم دارمااا 3تا!
    اومدم طول پستتو ببینم آخرشو دیدم که عنوان الکیه ولی باز خوندم..
    ینی میخوام بگم ما به خاطر خودت میخونیمت و میخامت و از این صوبتا :دی

    من سوار اتوبوس میشم هندزفریمو میچپونم تو گوشم چشامم میبندم با بغل دستیمم کاری ندارم.روابطت فوق قویه :)
    البته مسیر ما حدودا دو ساعته س نمیدونم مسیر شوما چقدیه

    خداروشکر باروبندیلتم پیدا شد.

    نیگا جواب پست طولانیتو با کامنت طولانی دادم:))
    پاسخ:
    وای تو چخد خوبی عجیجم عجقم و ازین صوبتا!
    ما مسیرمون 12 ساعته س!!
    پیدا شد ولی هنوز به دستم نرسیده...مشخصه دارم انتظار میکشم؟!
    اولش منتظر بودم بگی پیرمرده خواستگاری کرد بعد گفتم لابد اون پسره پشت سری اخرشم هیچی:)
    دزفیل:)
    مسقطی هم لابد خریدی: ایکون ترشح بزاق
    پاسخ:
    آی گفتی!
     اونم نه یکی...3 تا! ازیناش که همه چی داره ها... گرون ترینشو برداشتم به واقع!
  • فاطمه (خودکار بیک)
  • خی آخرش منتظر بودم پسره پیشنهاد ازدواج بده:|
    پاسخ:
    پسره ی خل و چل!
    تازه مامانشم کنارش نشسته بود!
  • عاشق بارون ...
  • من اصلاً شروع میکنم خوندن پست عنوان یادم میره! :دی آخرش تازه برگشتم بالا دیدمش! :دی
    اِ من هم سوغاتی میخوام خب! :))) چرا هیشکی برای من سوغاتی نمیاره؟ :/
    پاسخ:
    من این همه بزرگ و جذاب عنوان نوشتم تو ندیدیش؟!
    3 تا مسقطی بود که اونا هم پرید! خودمونم نخوردیم والا! :))
  • سرباز جامانده
  • باشباهنگ موافقم. آخرش فکرکردم اون پسره وسایلو برده بعد زنگ زدی خواستگاری کرده
    پاسخ:
    اونجوری که من جوابشو دادم دیگه تا آخر سفر هیچی نگفت...خداحافظی هم نکرد حتی! دیگه انتظار خداحافظیو داشتم!
    خیلی طولانی بود حوصله نکردم بخونم.
    خلاصش رو بگو چی میشه؟
    پاسخ:
    یهوهفته س درگیرم! :))
    نمیشه! تو هم برنامه ریزی کن توی یهدهفته بخونیش...هرروز چند خط!

    +هیچی بابا! وسایلمو بردن پیدا شد! رفته بودن ایلام وسایل!
    نگران مسقطیا نباش !
    کلک عنوان خواستگاری باحال بود :)
    مردم استان ایلام خیلی خوبن لااقل بخش جنوبیش که همسایه خوزستان میشن (و لرن) خیلی خوبن :)


    و توی اتوبوس هم بیشتر مراقب باش دخترم
    پاسخ:
    :)
    این چندتا ایلامی که کنارم بودن و باهاشون هم صحبت شدم دخترای خوبی بودن... 
  • ماهی سیاه کوچولو
  • ماهی میگه:
    یعنی وسایلتون گم شد، گریه نکردین؟! :/
    پسره چی خواستگاری نکرد؟! :/
    چه خوب دزفول. کلا اونهایی که مثه منن و اطلاع زیادی متاسفانه درمورد شهرای کشورشون ندارن، اسم دزفول مثلا اونا رو یاد نیزه دزفولی میندازه :)
    در مورد دزفول دیگه پستی ندارین؟!
    پاسخ:
    گریه چرا؟! اومدم خونه میخندیدم! اصن فک نمیکردم یه همچین اتفاقی واسم بیفته! تجربه ی اولم بود...واسم جالب بود!
    تازه تا چند روز بعدشم به خاطر حمل اون وسایل دستم درد میکرد...ولی خودشون نبودن!
    نیزه دزفولی چیه؟! قلم نی دزفولی معروفه...منظورتون اونه؟!
    یه نگا به تقویم بنداز...4 خرداد!
  • دانشجوی کلاس اول دبستان
  • سلام

    عنوان خیلی خوب بود

    اصلا جذب شدم تا آخرش بخونم

    بالاخره گول خوردن هم حس خوبی داره !!!!!
    پاسخ:
    سلام
    یکی بیاد منو گول بزنه ببینم چه حسی داره!
  • نرگـ ــس ...
  • دو ساعته اینجا بس نشستم که ببینم خواستگاره کیه؟

    باشه تلافی میکنم;)

    موفق باشی زی زی خانوم
    پاسخ:
    خدای انتقام اومد :)))
    یا پروردگار!
    مرسی :)
  • مستر نیمــا .
  • اصلنننننننن به روح اعتقاد نداری با این عنوانت :))))))))
    پاسخ:
    اتفاقا دیشب یه عکس روح دیدم یه دختره بود داشت غذا میخورد...تا 7 صبح خوابم نبرد!!!
    ای خدااااا
    این یکی رو هم پروندی؟!
    خوب ایدی اینستاتو بهش میدادی شاید یه فرجی میشد:)
    راستی ایدی تو به ما نمیدی؟
    پاسخ:
    :))
    کنار وبم نوشته اگه دقت کنی! سمت چپ
  • اَسی بولیده
  • عجببببب نامردی هستی زی زی :/
    همش منتظر خواستگاری بودم :|
    پاسخ:
    گولت زدم! :))
  • عاشق بارون ...
  • چرا اول عنوان رو میخونم! ولی بعد پستای طولانی رو که شروع میکنم خوندن، عنوان یادم میره که چی بود! :دی
    پاسخ:
    یعنی الان من از تو رو دست خوردم؟!
  • عاشق بارون ...
  • اوووووم خب قصدت خونده شدن متن بود که به هر حال من خوندم! :))) 
    پاسخ:
    آره خب...نیت خبیثم همین بود :)))
  • زینـب خــآنم
  • ینی از اول متن هـــــــــی منتظر بودم یکی ازت خواستگاری کنه  : )))))
    بعضی از مردم واقعا پـــررووان  : دی ینی چی خب آدرس پیجتو بزن ؟!!!! اونم مَـرد ، وااا   : |
    پاسخ:
    غلط کرده :دی!
    حیف مامانش پیشش بود و خیلیا خواب بودن...!
    چه کاری خواهر من
    چه کاریه عزیز من
    چی بهت میرسه بچه مردمو میذاری سرکار؟
    پاسخ:
    شادمان میشم به واقع ؛)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی